یک موضوع شبیه این بنویسید: مرتضی در نسبت با رژ لب! (داستان و نوشتن 21) / حمیدرضا منایی



چخوف می‌گوید اگر در فصل اول گفته‌اید تفنگی بر دیوار آویخته است، در فصل دوم یا سوم، تفنگ قطعا باید شلیک کرده باشد.

از این سخن در مورد تعریف عناصر داستان و کاربرد کلیه جزئیات در بطن داستان استفاده می‌شود. در این نوشتار می‌خواهیم به وجه جدیدی از این سخن بپردازیم؛ اگر بناست داستان ما به یک شلیک برسد ما نیاز داریم پیش‌تر، تصویری از یک اسلحه داده باشیم.

همان‌گونه که پیش‌تر در بحث پیرنگ گفته شد، پیرنگ یک نخ تسبیح است که عناصر داستان را در کنار هم قرار می‌دهد، اما اکنون به دانه‌های این تسبیح دقت کنید. ما نمی‌توانیم یک تسبیح زیبا داشته باشیم مگر این که دانه‌های این تسبیح با هم متجانس و دارای هارمونی از لحاظ جنس و شکل و رنگ باشند.

برای ایجاد چنین مهره‌های متجانس و هم‌شکلی، باید به درون‌مایه داستان توجه کنیم. درون‌مایه، هسته اصلی داستان است؛ آن چه در ذهن ما وجود دارد و به‌واسطه داستان باید در ذهن خواننده رسوب کند. فرض کنید درون‌مایه یک داستان رابطه انسان مدرن با خودکشی است. این درون‌مایه مانند یک هسته در لایه‌های زیرین داستان فرو می‌رود و در صورت پرداخت درست، مثل یک دانه گیاه ریشه می‌زند و تمام داستان را فرا می‌گیرد. مجموع این ریشه‌های گسترده در داستان، مفهومی به نام شبکه را ایجاد می‌کند.

وظیفه شبکه، انتخاب صحیح عناصر، براساس درون‌مایه داستان است. در واقع عناصر صحیح، همان دانه‌های متجانس تسبیح هستند که بنا به ضرورت ایجاد شبکه، انتخاب می‌شوند.

همان‌طور که گفتیم تمام عناصر داستان باید در شبکه قرار بگیرند تا از این رهگذر در داستان هم‌پوشانی ایجاد نمایند.

در روایت باید وجود شبکه و نشت درون‌مایه داستان دیده شود؛ اول این‌که صورت مسأله داستان که منجر به ایجاد شبکه می‌شود باید در ابتدا بیان شود. به این طریق ما هسته اصلی داستان را می‌کاریم تا از رشد و نمو آن به شبکه برسیم.

دومین مسأله در مورد روایت، زبانی است که برای روایت انتخاب می‌شود، این مؤلفه نیز باید هم‌سو با درون‌مایه باشد تا در اثر آن شبکه صحیحی با سایر عناصر داستان ایجاد شود.

سومین مسأله نحوه پرداخت شخصیت‌ها در روایت است. شخصیت‌پردازی باید به‌گونه‌ای باشد که در جهت الزامات شبکه بتواند کارکرد داشته باشد. وقتی ما در پیرنگ خود به شخصیتی نیازمندیم که باید مرتکب قتل شود، پیش‌تر باید شخصیت‌پردازی مناسبی برای آن کرده باشیم.

 

در بحث ساختار متن دراماتیک به سه گونه‌ی اجرایی اشاره کردیم؛ تصویر، روایت، دیالوگ. شناخت این سه‌عنصر و توانایی اجرای هر کدام از آن‌ها اولویت بی‌جایگزینی برای نوشتن داستان است. هدف از این تمرینِ مهم این است که دست و ذهنتان قوی شود تا وقت نوشتن داستان بدانید بهترین شکل اجرای یک محتوا کدام یک از عناصر بالاست. این تمرین را جدی بگیرید که تأثیری کیمیاگونه دارد.

اما شکل تمرین؛

یک موضوع شبیه این بنویسید: مرتضی در نسبت با رژ لب!

در ابتدا سعی کنید نسبتی میان مرتضی و رژ لب برقرار کنید. این حرف یعنی اول شخصیت مرتضی را ببینید و برایش داستان و زندگی تعریف کنید. بعد می‌توانید او را در نسبت رژ لب ببینید. در نهایت نسبتی را که پیدا شده است به سه‌شکل بنویسید.

شکل اول تصویر؛

یعنی همهٔ نسبت مرتضی با رژ لب و شخصیتش در یک تصویر گفته می‌شود، چیزی مثل این؛ معلم کیف مرتضی را سر و ته کرد و هر چه داخلش بود ریخت روی میز؛ سه‌کتاب بود؛ جبر و شیمی و ریاضیات جدید. یک دفتر و یک خودکار آبی که در نداشت. و یک رژ لب که حلقه‌ای طلایی میانش بود. معلم رژ لب را برداشت، درش را باز کرد؛ قرمز آتشی بود. بعد روی هوا طوری چرخاند که همه ببینند. صدای خندهٔ بچه‌ها در کلاس ترکید. مرتضی تمام‌مدت سر پایین انداخته و در خود مچاله نشسته بود، دیگر طاقت نیاورد؛ یک‌لحظه از جا جست و به سرعت از کلاس بیرون دوید. بعد از آن روز دیگر کسی او را ندید.

شکل دوم دیالوگ؛

معلم گفت: ماتیک به کجات می‌مالی خاک بر سر!؟

مرتضی گفت: آقا به خدا مال خودمان نیست!

رضا طرقی از آن طرف کلاس را کوک کرد: لابد از مامانش بلند کرده!

معلم توپید: گم‌شو برو بیرون! بچه مزلف!

رضا دوباره نخ داد: شب‌ها کجایی جیگر!؟

معلم گفت: چه سلیقه‌ای هم دارد! قرمز آتشی!

شکل سوم روایت؛

همه‌ی بچه‌ها مرتضی را می‌شناختند؛ اراذل بدشان نمی‌آمد جای خلوتی پیدا کنند و دستی به مرتضی برسانند. آن‌هایی هم که این کاره نبودند از او دوری می‌کردند. تا روزی که معلم توی کیفش رژ لبی قرمز رنگ پیدا کرد. توی کلاس سر دست گرفت و در هوا چرخاند. مرتضی را سکه‌ی یک پول کرد. همان روزی بود که مرتضی از کلاس و مدرسه بیرون زد و بعد از آن دیگر کسی او را ندید.

جمع‌بندی

برای درک بهتر مفهوم شبکه لازم است ساختار داستان را مانند ساختار یک ساختمان در نظر بگیریم. کوچکترین واحد این ساختمان و در واقع کوچکترین آجرهای آن یک جمله است. جمله به‌عنوان کوچکترین واحد معنادار، نقش کوچکترین آجر این ساختمان را ایفا می‌کند. حال برای درست بنا کردن یک داستان لازم است هر جمله با جمله بعدیِ خود دارای رابطه مناسب باشد. یک جمله نمی‌تواند بدون ارتباط مناسب با جمله بعد و قبل از خود در داستان قرار بگیرد. ایجاد رابطه مناسب بین جمله‌های یک پاراگراف دقیقاً مثل ساختن یک دیوار با سنگ‌های رودخانه‌ای است؛ شکل و اندازه سنگِ قبل، شکل و اندازه سنگ بعد را تعیین می‌کند. در هر پاراگراف نیز محتوی، شکل و زبان یک جمله شکل، محتوی و زبان جمله بعدی را تعیین می‌کند. پاراگرافی که با چنین انتخاب جملاتی ایجاد شود دارای ساختاری یکپارچه است.

حال ما یک پاراگراف داریم که دارای ارتباط معنایی و شکلی متناسبی است. از چنین ساختاری باید برای ساختن سایر دیوارهای این بنا استفاده کنیم. از پاراگراف اول به‌عنوان یک الگو برای ساخت پاراگراف بعد استفاده می‌کنیم؛ پاراگراف بعدی باید دارای تناسب معنایی و فرمی با پاراگراف قبلی باشد و در عین‌حال در درون خود نیز دارای تناسبی باشد که پیش‌تر گفته شد.

مجموع چند پاراگراف می‌توانند یک روایت را ایجاد کنند. در داستان‌های بلند که شامل روایت‌های متعددی است خود این روایت‌ها نیز به‌نوبه خود واحدهای ساختار داستان هستند و همان‌طور که در درون خود دارای بافت مناسب و شبکه هستند، باید در کنار یکدیگر نیز ساختار واحد و متناسبی را ایجاد کنند. از همان الگوی قبل، در این ساختار نیز استفاده می‌گردد. یعنی روایت اول معیاری خواهد بود برای ایجاد روایت‌های بعدی و نهایتاً ساخته شدنِ کل اثر.

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت