انسجام (از داستان و نوشتن 19) / حمیدرضا منایی



 

در شکل کلاسیک داستان نویسی و درام، هدف اصلی ایجاد حس همذات‌پنداری از طریق تداوم است. می‌توان گفت در این نوع از اثر هنری مخاطب هرگز نباید متوجه صناعت اثر شود. در نظریه‌های متاخر زبان‌شناسی، یکی از کابردی‌ترین آنها، نظریه "مایکل هلیدی" و نظریه مکمل "رقیه حسن" است. در این نظریه ارتباط معنایی و لفظی یا منطقی یک متن انسجام نامیده می‌شود. اگر جمله را کوچکترین واحد معنایی بنامیم، مشخص است که از پشت هم قرار گرفتن چند جمله، یک متن ساخته نمی‌شود؛ بلکه یک متن مجموعه‌ایی از جملات است که متضمن یک معنا و محتوای خاص باشد.

مبحث انسجام، گسترده و در شاخه‌های مختلف پیش رفته است. مباحث تکنیکی‌تر آن بیشتر در حوزه نقد ادبی و از ابزارهای تحلیل قرار می‌گیرد و کاربرد کمتری در زمان خلق هنری دارد. اما آنچه به‌صورت کلی می‌توان در مبحث انسجام و در هنگام نوشتن بر آن تاکید کرد، ایجاد حسن تداوم در داستان به خواننده است. هرگونه پرش زمانی ومکانی یا تغییرهای ناگهانی در داستان باعث القا حس عدم انسجام و در نهایت از میان بردن لذت خواندن و ارتباط با متن در مخاطب می‌شود.

یک متن در غایت خود به دنبال برقراری ارتباط از طریق انتقال یک محتواست. اما صرف دارا بودن معنا، متضمن موفقیت در جذب و ارتباط با مخاطب نیست. متن باید واجد ویژگی‌هایی باشد که ارتباط را ساده‌تر و جذاب‌تر کند. از جملهٔ این ویژگی‌ها انسجام متن است که از پرش و اغتشاش ذهن مخاطب جلوگیری می‌کند.

از زمانِ تسلط گونهٔ رمان در نثر وتاثیر فراگیر آن بر دیگر داستان‌گونه‌ها (زندگی‌نامه‌ها و سفرنامه‌ها و خاطرات و امثال آن‌ها و حتی شعر و نمایشنامه)، همگی میل به چنان ساختاری پیدا کردند. یعنی هر کدام به نوعی بخشی از امکانات رمان را جذب خود کردند و این گونه از خطر کهنگی و در نتیجه از دست دادن مخاطب و در نهایت مرگ خود جلوگیری کردند. گونه‌های منثور هرکدام به یک تناسب از سه عنصر روایت، تصویر و دیالوگ استفاده می‌کنند. بسته به سبک نوشتار و نویسنده ممکن است نسبت‌های متفاوتی از ترکیب روایت، تصویر و دیالوگ استفاده شود. مثلا در برخی از داستان‌های همینگوی، عنصر غالب دیالوگ است و به نوعی تنه به نمایشنامه می‌زند. یا نمایشنامه‌های ناتورالیستی ایبسن تا حد زیادی ساختاری شبیه یک رمان دارند.

گاهی بخش‌های روایی یک داستان ممکن است چند فاعل داشته باشد. یعنی چند نفر همزمان در حال انجام یک کنش باشند. یا محل وقوع کنش مکانی باشد شبیه پارک یا مهمانی که هرکدام از افراد کنش‌های متفاوتی را در یک زمان انجام می‌دهند. اگر ما بخواهیم مثل یک دوربین سرگردان به هر گوشه و کنار سر بزنیم و هر کنش و عملی را روایت کنیم یا احوال هر فردی را بگوییم، نتیجهٔ کار یک متن از هم گسیخته و پاره پاره خواهد بود که به هیچ عمل و شخصیتی در آن نپرداخته‌ایم و اجازه شکل‌گیری محتوا در ذهن مخاطب را نداده‌ایم. چیزی که مخاطب را سردرگم و خسته می‌کند و در نهایت باعث می‌شود که داستان را رها کند. راه‌حل مقابله با این مشکل این است که هر کنش مجزا را به‌طور کامل روایت کنیم و به سراغ کنش بعدی برویم. یعنی هر کنش مانند یک داستان کلاسیک، داری آغاز و میانه و پایان باشد. از این روش برای شخصیت‌ها نیز می‌شود سود برد. فرضا اگر چند نفر در جمع هستند، گفته‌ها و خواسته‌ها و اعمال هر یک را به تمامی روایت کنیم و سراغ نفر بعدی برویم.

در یادداشت پیش به انسجام در روایت پرداختیم. گفتیم برای انسجام در روایت، ابتدا کنشی واحد را که ممکن است توسط یک یا چند شخصیت انجام شود، به سرانجام می‌رسانیم و به سراغ کنش بعدی می‌رویم. یا مجموعه رفتار یک شخصیت را می‌گوییم و سراغ شخصیت بعدی می‌رویم. این یک اصل کلی است که از تداخل کنش‌ها و شخصیت‌ها جلوگیری کنیم. این روش از ایجاد ابهام و سردرگمی برای مخاطب و در نهایت خستگی او جلوگیری می‌کند.

این اصل در مورد تصاویر نیز صادق است. همان‌طور که پیش‌تر گفتیم تصویر در نسبت با حواس پنجگانه ما شکل می‌گیرد. در تصویر نیز باید کلیه عناصر مربوط به آن را بگوییم و به اتمام برسانیم سپس روایت یا دیالوگ بعدی را آغاز کنیم.

گاهی برای ساخت فضا و اتمسفر در داستان علیرغم اینکه یک شی یا مکان را مد نظر داریم، باز هم مخاطب احساس پرش و عدم انسجام می‌کند. این ایراد زمانی رخ می‌دهد که اولاً به جای پرداختن به اساسی‌ترین و گویاترین وجه تصویری، نویسند در دام توصیف و تشریح می‌افتد و دوم به جای ارایه یک تصویر اصلی، دچار انباشتگی تصویر می‌شود. مثلاً برای نشان دادن یک فضای سرد، چندین و چند عنصر تصویری به صورت متناوب گفته می‌شود. از نتایج انباشت تصویر، کمرنگ و بی‌اثر کردن تصویر مرکزی و اصلی خواهد بود.

پس برای جلوگیری از عدم انسجام در تصویر می‌باید هستهٔ اصلی را پیدا کرد و اصطلاحاً زهر آن را در داستان تزریق و از انباشت تصویر جلوگیری کرد.

در مبحث تصویر همان‌گونه که در پست «ساختار متن دراماتیک/تصویر» گفته شد، تصویر مبتنی بر جزئیت، ناخودآگاه واجد ویژگی انسجام و تاثیرگذاری است. تصویری که به جای توصیف و تشریح و روایت کردن فضا یا حس، یک عنصر گویا و ویژه از آن را برجسته کرده است که تمامی معانی مورد نظر را در جملاتی کوتاه و موجز منتقل می‌کند.

 

به مثال زیر دقت کنید. قصدمان بررسی شکلی معنای انسجام است؛

رضا درِ مغازه را با لگد باز کرد و داخل شد. یک ریز فحش می‌داد. محسن از جا پرید. صدای برخورد شیشه و آهن آمد. محسن دست و پایش را گم کرد. دانه‌های درشت عرق روی پیشانی رضا نشسته بود. دستانش مشت بود. دهان محسن خشک شد و زانویش شروع کرد به لرزیدن. دستش را کرد توی کشوی. رضا مشت کوبید روی میز. محسن چاقو را از توی کشو درآورد.

۱) جمله اول مربوط به فرد مهاجم است، جمله دوم مربوط به فرد داخل مغازه. جملهٔ سوم دربارهٔ صداست و جملهٔ چهارم را دوباره محسن می‌گوید. تغییر سریع و بدون دلیل موضوع موجب به هم ریختگی و عدم انسجام می‌شود. وقتی گفته می‌شود برای حفظ انسجام کنش‌های یک شخصیت به تمامی گفته شود، یعنی از به هم ریختگی کنش و واکنش‌ها و تغییر بی‌دلیل زاویه دید جلوگیری کنیم.

پس؛ نویسنده می‌بایست از زمان ورود فرد مهاجم تا رسیدن به میز را بگوید و سپس واکنش‌های شخصیت دوم را بنویسد.

۲) مورد دوم و بسیار مهم؛ پیش از این و در بحث تصویر از دو گونه تصویر حرف زدیم؛

الف) تصویر مبتنی بر جزئیات

ب) تصویر مبتنی بر جزئیت

در مثال ما نویسنده بدون دلیل یک تصویر بسته از روی پیشانی می‌دهد و بلافاصله تصویری از مشت گره کرده. دادن تصاویر مبتنی بر شرح جزئیات خطر بسیاری برای ایجاد انسجام اثر دارد. در مقابل می‌توان از تصویر مبتنی بر جزئیت استفاده کرد به این معنا که آکسان و تأکید بر هستهٔ مرکزی تصویر گذاشته شود که به خودی خود جزئیات ناگفته را در بر بگیرد.

اما در داستان پیش می‌آید که نیاز و ضرورت به گفتن تصاویر مبتنی بر جزئیات باشد در این صورت مجموعهٔ تصاویر می‌باید در یک شبکه در هم تنیده شود و از واحدهای تصویری (تقریبا هر جمله یک واحد تصویری است) مجزا از هم پرهیز کرد.

مثال:

انقلاب که شد یکهو مینی‌ژوپ‌پوش‌ها چادری شدند. کمیته توبیخش کرد که حجابت مناسب نیست. می‌گفت نامه را برداشتم و رفتم دفتر کمیته. یارو پشت به در رادیو را چسبانده بود به گوش. سایهٔ لوردراپه مرده را با میز و صندلی‌اش راه راه کرده بود. امام با خش خش سخنرانی می‌کرد. دو تقه به در زدم. دستپاچه رادیو را لب پنجره گذاشت و نشست پشت میز. آنتن را که انگار با دست نگه داشته بود، افتاد؛ صدای امام قطع شد...

در این مثال هر جمله یک واحد تصویری مجزا از واحد تصویری پس و پیش خود است و در یک شبکهٔ معنایی واحد عرضه نشده است. به همین علت تصاویر سخت دیده می‌شوند، انسجام شکل نمی‌گیرد و پرش احساس می‌شود




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت