اگر داستانی بخواهد از شأن زبانی بهره ببرد، روای سوم‌شخص انتخاب مناسبی نیست. (از داستان و نوشتن 17) / حمیدرضا منایی



 

راوی (اول شخص)

راوی اول شخص معمولاً درونی‌ترین و صمیمی‌ترین نوع روایت را ایجاد می‌کند. "من" راوی موجب می‌شود که بیش‌ترین میزان هم‌ذات‌پنداری برای خواننده اثر ایجاد شود. خواننده با "من" راوی تبدیل به قهرمان داستان می‌شود و داستان در همان سطور اولیه از آن خود خواننده می‌گردد.

راوی اول شخص به علت این که نزدیک‌ترین راوی به قهرمان داستان است می‌تواند تمامی روحیات و درونیات قهرمان را به تصویر بکشد، در مجال‌های داستان واگویه (درونی‌ترین زاویه دید) داشته باشد و بیش‌ترین میزان حس را به خواننده منتقل کند. به همین دلیل در داستانهایی که تم آنها مربوط به مسائل احساسی است بیشتر از این نوع راوی استفاده می‌شود. خصوصا تضادهای درونی و به نمایش کشیدن آن‌ها از نزدیک‌ترین زاویه، از ویژگی‌های منحصر به فرد این نوع راوی است.

اما این راوی نقاط ضعفی هم دارد. اگر داستان ما به نحوی است که مجبوریم اطلاعات مختلفی از رفتار افراد متفاوت ارائه نماییم، امکان خروج از زاویه دید همواره وجود خواهد داشت. لذا میزان آگاهی این راوی از اطلاعات محیطی و آدم‌ها، مقدار مناسبی برای طیفی از داستان‌ها نیست. راوی اول‌شخص صرفاً می‌تواند آن‌چه را برابر دیدگانش اتفاق می‌افتد و حس می‌کند، روایت نماید و نه چیزی بیشتر.

راوی (دوم‌شخص)

یا تا به حال یک ماجرا را این‌طور برای دوست‌تان تعریف کرده‌اید: "تو رفتی توی سینما. فیلم ترسناکی را دیدی. آنقدر وحشتناک بود که خوابت نمی‌برد. فیلم تا چند سال ذهنت را درگیر کرده بود."

به احتمال زیاد پاسخ اکثر آدم‌ها به این سئوال "خیر" است؛ چرا که اصولاً مقصدِ روایت است که مخاطب یا همان دوم‌شخص می‌باشد و نه مبدا روایت. اما آیا باید بگوییم راوی به عنوان دوم‌شخص وجود ندارد و چنین امکانی در داستان‌گویی موجود نیست؟

پاسخ به این سوال هم منفی است. راوی «دوم‌شخص» یک ابزار نویسندگی است. یک نویسنده خوب نمی‌تواند به سادگی یکی از ابزارهای خود را نادیده بگیرد، اما عرصه استفاده از این ابزار کجاست؟ این راوی چه قابلیت‌ها و چه نقطه ضعف‌هایی دارد؟

در ادبیات جهان و ایران داستان‌هایی با راوی دوم‌شخص نوشته شده است. درخشان‌ترین آن‌ها به زعم نگارنده، داستان "آئورا" نوشته "کارلوس فوئنتس" است. بسیاری بر این عقیده‌اند که داستان با راوی دوم‌شخص تنها یکی بود که آن هم توسط فوئنتس نوشته شد. (لازم است اشاره کنم که انتخاب این راوی و فرم، برآمده از محتوای داستان است که با توجه به آن، راویِ دوم‌شخص بهترین انتخاب برای این داستان است.)

بزرگترین نقطه ضعف راوی دوم‌شخص، عدم امکان ارائه تصویر است. اصولاً زمانی از راوی دوم‌شخص استفاده می‌کنیم که قصد داریم چیزی را روایت کنیم یا دیالوگی را بازگو نماییم. به همین دلیل زبان روایت در راوی دوم‌شخص تقریباً خالی از تصویر است.

یکی دیگر از ضعف‌های راویِ دوم شخص، فاصله گرفتن ذهن مخاطب از قهرمان است. مخاطب داستان، پیوسته قهرمان داستان را در قالب یک مخاطب تصور می‌کند و در واقع جادوی کشش داستانی که همان هم‌ذات‌پنداری است، تا حدود زیادی از دست می‌رود.

امکانات راوی «دوم‌شخص» چیست؟

ایجاد فضای رازوَرزانه از خصوصیات عمده این راوی است. به دلیل درونی شدن صدای راوی برای مخاطب (وقتی راوی دوم‌شخص است، خواننده احساس می‌کند دارد چیزی را برای مخاطبی تعریف می‌کند)، می‌توان از این راوی برای رازْورزانه کردن روایت در فضاهای موهوم و رمزآلود داستان استفاده کرد.

استفاده مهم‌تر این راوی برآمده از یک خصیصه منحصر به فرد است؛ راوی دوم‌شخص به سادگی قابلیت تبدیل به راوی اول شخص و بازگشت از آن را دارد، به نحوی که گسستی در روایت احساس نمی‌شود. هنگامی که راوی اول شخص واگویه‌های درونی دارد، می‌تواند این واگویه‌ها را در قالب دوم‌شخص بیان کند. برای خود شما هم بسیار پیش آمده است که در افکارتان، خودتان را مخاطب قرار داده‌اید؛ مثلا به خودتان گفته‌اید: "عجب کاری کردی پسر!" یا "ولش کن! حالا یک‌روز دیگر"

در ادبیات داستانی، «جلال آل‌احمد» به نیکی از این تکنیک استفاده کرده‌ است. در "سنگی بر گوری" می‌خوانیم: «نفرت از این فریب را می‌گویم، از این که نفس حسرت بچه داشتن را باید با دلسوزی‌ها و محبتی که نه در جای خود صرف شده است روز به روز به صورت انساج و عضلات، در تن بچه‌ای بکاری و بزرگش کنی... این‌جوری بود که فریادم از درون برخاست.»

می‌بینید که روایتی که با راوی اول شخص پیش می‌رود، بدون ایجاد گسست به دوم‌شخص تبدیل شده و دوباره به اول شخص برمی‌گردد.

راوی دوم‌شخص اگرچه کم‌کاربرد است، اما ابزاری تخصصی است که در صورت استفادهٔ‌ی به جا، امضای یک نویسنده حرفه‌ای را پای کارش می‌گذارد.

راوی (سوم‌شخص)

به دو بخش یا نگاه تقسیم می‌شود؛

۱) دانای کل

۲دانای محدود به ذهن نویسنده

دانای کل، راوی‌ای است که اطلاعاتش نسبت به شخصیت‌ها و اتفاق‌ها و در یک کلام، دربارهٔ هر آنچه در داستان می‌گذرد، حد و مرز ندارد و به یک‌سان می‌تواند درون و بیرون انسان و وقایع را بازگو کند.

دانای محدود به ذهن نویسنده هم دارای همین ویژگی‌هاست، با این تفاوت جدی که نویسنده برای کنترل اطلاعات و هدایت مسیر داستان، محدودیت‌هایی در اطلاعات قائل می‌شود. شکل بسیار رایج این اجرا، دادن زاویه دید به یکی از شخصیت‌ها و پیش‌برد مسیر داستان به‌واسطهٔ حرکت‌های اوست. در صورتی که در دانای کل زاویه دید منحصر به یک زاویه دید نیست و دست نویسنده برای هرگونه پرداخت اطلاعاتی کاملاً باز است.

رمان جنایت و مکافات نمونه‌ای از راوی دانای کل است و رمان زنبورهای خاکستری نمونه‌ای از دانای محدود به ذهن نویسنده.

برای کسی که متنی را می‌نویسد (چه داستان‌نویس، چه خاطره‌گو و...) چه چیز جذاب‌تر از این که به تمام زوایا اِشراف داشته باشد؟ به راحتی بتواند زاویه دیدش را تغییر دهد، از درون و برون انسان‌ها خبر داشته باشد، به افکارشان نفوذ کند و خلوتشان را ببیند؟

راوی سوم شخص دانای کل در واقع از حالت نظارت بر داستان عبور می‌کند و به خدای داستان تبدیل می‌شود. اما سئوال این‌جاست که اگر این راوی این همه امکانات در اختیار دارد، چرا همهٔ داستان‌ها با آن نوشته نمی‌شود؟

پاشنه آشیل این راویِ خداگونه چیست؟

اول خداگونه بودن. وقتی کسی همه‌ چیز را می‌داند، همه جا می‌رود و به همه چیز مسلط است، خواننده‌ای که طبیعتا این شرایط را ندارد از او دور می‌شود. در این مورد لازم است راوی سوم‌شخص دانای کل را با راوی اول شخص مقایسه کنیم. وقتی راوی اول شخص با کسی مواجه می‌شود یا حادثه‌ای را می‌بیند، بعدتر از آن را خبر ندارد و درونیات آن شخص و اتفاق را نمی‌داند، هم‌راستا با خواننده پیش می‌رود. در واقع راوی اول شخص درون جلد خواننده می‌رود و سیر اتفاقات و برخورد با اشخاص بر هردوی آن‌ها حادث می‌شود. اما این مطلب در مورد سوم‌شخص دانای کل صادق نیست. راوی سوم‌شخص تا حدود زیادی هم‌ذات‌پنداری با خواننده را از دست می‌دهد.

دو؛ این مورد هم به مسألهٔ هم‌ذات‌پنداری با مخاطب بر می‌گردد و فهم آن در نسبت با راوی اول شخص حاصل می‌شود. «واگویه» در راوی اول شخص به راحتی و با درونی شدن زاویه دید صورت می‌پذیرد. واگویه‌ها معمولا مطالب جذابی هستند که در ذهن خواننده می‌مانند و در قالب جملات قصار، توسط خوانندگان اثر در فضاهای مختلف بازگو می‌شوند. اما اگر راوی سوم شخص دانای کل، دست به چنین واگویه‌ای بزند به شدت گل‌درشت خواهد شد و داستان را دچار ابتذال خواهد کرد. حتی اگر نویسنده با استفاده از این راوی بخواهد به درونیات یکی از کاراکترها وارد شود و واگویه کند، باید تمهیداتی اندیشد که صمیمیت و هم‌ذات‌پنداری ناشی از واگویه راوی اول شخص را به همراه نداشته باشد.

مورد سوم از دل مورد دوم بیرون می‌آید؛ به این معنا که واگویه در بهترین شکل ممکن می‌باید با لحن و زبان یک شخصیت هم‌راستا باشد. به عبارت دقیق‌تر اگر داستانی بخواهد از شأن زبانی بهره ببرد، راوی سوم‌شخص انتخاب مناسبی نیست. اقتضای زبانی این راوی، زبان معیار خالی از لحن است.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت