نویسنده حق لذت بردن از هیچ چیز را ندارد./ (از داستان و نوشتن 15) / حمیدرضا منایی



پیرنگ خط محتوایی داستان است. بعد از همهٔ کارهای مورد نیاز روی پیرنگ، اولین نقطهٔ برخورد ما با فرم، انتخاب راوی است، اما بین این دو یک فضای بی‌نهایت مهم وجود دارد که غالباً نادیده گرفته می‌شود؛ نام آن فضای بی‌نهایت مهم، "زمان" است.

در اهمیت "زمان" همین کافی است که به همراه "زبان"، از دیگر دغدغه‌های دائمی نویسنده و داستان است.

برای فهم بهتر موضوع می‌توان از مثال سینما استفاده کرد؛

در سینما زمان، حتی آن هنگام که فلش‌بک است، زمان حال است و سینما هرگز توانایی حرکت در زمان به معنای آن‌چه در داستان اتفاق می‌افتد، ندارد. از طرف دیگر زمان امکانی شگفت‌انگیز در اختیار داستان‌نویس قرار می‌دهد که به شرط شناخت و تسلط بر آن می‌تواند موقعیت‌هایی دگرگونه برای داستان پدید آورد که سینما دسترسی به آن ندارد.

به عبارت دقیق‌تر در داستان می‌توان از طیف زمانی استفاده کرد و از زمانِ خطی دور شد.

با وجود این توضیحات حالا نمی‌خواهم وارد بحث زمان بشوم چون بحث بسیار دشوار و پیچیده‌ای است، اما از مخاطب این خط می‌خواهم بعد از طرح‌ریزی و کامل شدن پیرنگ تا انتخاب راوی به حتم به زمانِ داستان فکر کند که "زمان" یکی از ملاک‌های مهم انتخاب راوی خواهد بود.

 تا وقتی به شناخت کامل از بحث زمان نرسیده و به اجرای آن مسلط نشده‌اید، به زمان گذشته (ماضی ساده مثل رفت، بود، دید و...) در نوشتن داستان وفادار بمانید و سعی نکنید بافت و ساختار زمانی را به‌هم بزنید. به‌تبع این الگو توصیهٔ اکید می‌کنم داستان را در زمان حال ننویسید. برعکس آن چیزی که به اشتباه رایج شده است، زمان حال به هیچ عنوان، زمان داستانی نیست و آسیب جدی به ساختار و میزان همذات‌پنداری مخاطب می‌زند.

***

نویسندهٔ داستان به مرور عناصر و فرم و تکنیک‌ها را می‌آموزد و بعد از مدتی بر اجرای آن‌ها مسلط می‌شود. بعد از آن میزان دریافت کم می‌شود و یافته‌های جدید بیش‌تر وجه ترمیمی بر آن چه پیش‌تر آموخته‌ایم دارد، اما کار نویسنده بر روی ذهن و مراقبت مدام از خود هرگز تمام نمی‌شود.

هر کجا و هر لحظه از بین برود یا حتی ضعیف بشود، هر چه‌قدر هم روی تکنیک تسلط داشته باشیم، کار نوشتن با چالش‌های جدی روبه رو خواهد شد.

سقف حرفی که می‌زنم و آنرا قاعده می‌دانم این است؛ نویسنده حق لذت بردن از هیچ چیز را ندارد، زهد مطلق.

مراقبت دائمی از حال و خود. خوردن یک لقمه غذای بیشتر مساوی است با دریغ و دوری از کلمات، وقت نوشتن.

نویسنده موجودی است که زندگی فقط اجازه دارد از پیش چشمانش بگذرد، هر جا که میل به آمیختن با آن پیدا کند یا شوق زندگی مانند دیگران در او پیدا شود، کار نوشتنش تمام است.

بگذارید راحتتان کنم؛ نوشتن دندان بر جگر گذاشتن و از خون خود خوردن است. یکی از چیزهایی که نویسنده هر روز با آن درگیر خواهد بود، دامنهٔ احساسات بسیار گسترده‌ای است که اتفاقاً در روان او تأثیرگذارتر از دیگر انسان‌ها عمل می‌کند. حتی لغزیدن نابهنگام یک برگ و تأثیر احساسی ناهموارش، مساوی است با فروپاشی یک بارهٔ روان، موج احساساتی ویرانگر که ذهن را هزار پاره می‌کند.

حالا دیگر خودتان حدیث مفصل بخوانید که حادثه‌ای مثل عاشقی و دوست داشتن چه بر سر ذهن می‌آورد! یا مثال ساده‌ترش؛ گوش دادن به یک قطعه موسیقی با بسامد احساسی زیاد! در این شرایط به‌هیچ‌وجه نمی‌شود داستان نوشت یا نوشتن با چنین شرایط احساسی، خروجی درخشانی نخواهد داشت. عنصر احساس در نویسنده باید بسیار پر قدرت باشد و هر تأثیری بالاترین تأثر ممکن را برمی‌انگیزد. اما مسلط بودن براحساسات و سرد بودن و سرد روایت کردن، قاعدهٔ لایتغیر نوشتن است. یکی از تخریب‌های بزرگ نوشتن‌های زیاد همین جاست؛ وقتی آن چه می‌نویسی دامنهٔ احساسی بسیار بلند و ویرانگری دارد اما می‌باید در درون مهارش کرد که مبادا از در و پیکر متن بیرون بزند! به این مسأله، فروپاشی‌ها و افسردگی‌های دوره‌ای را که ناشی از نوشتن مدام است هم اضافه کنید که آن خود طوفانی عظیم است و ناگفتنی!

چنین شرایطی به مرور اتفاقات برگشت‌ناپذیری را در روان ایجاد می‌کند.

مخلص کلام؛ آدم‌هایی که میل زیاد به زندگی و آمیختن با آن دارند، آدم‌های برون‌گرا یا آدم‌هایی که «می‌خواهند» به درد نوشتن نمی‌خورند. آدمی به درد نوشتن می‌خورد که دانش کافی و تجربهٔ زیستهٔ پر داشته باشد، و نخواهد.

 

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۱
زهره ملایی » یکشنبه 24 مرداد 1400
جناب استادمنایی بزرگوارچه قدراین مطالب برای کسان تازه کاری مثل من آشناوهمچنان دورودست نیافتنی هستند.می‌توانم به راحتی احساسشان کنم درحالی که نمی‌دانم چطوربایداجرایشان کرد.من حتی کلمات درستی برای نظردادن نمی‌توانم انتخاب کنم.اماکل این مطالب رامی‌توانم کلمه به کلمه حفظ باشم.تنهایی وخلوت ونیامیختن بازندگی چطورامکان پذیرخواهدشد؟برای یک زن ،برای زنی مثل من که مادراست وهمسراست ودختراست.کاش هیچ وقت ازدواج نکرده بودم کاش مثل کافکاهمه‌ی جوانی وسلامتی وآرزوهایم رادرادبیات فدامیکردم.مادرمسیرزندگی افتاده‌ایم وزندگی مارامثل یک جریان رودخانه‌ی آرام باخودمی برد.من دلم تنهایی میخواهدامازیادی اطرافم راشلوغ کرده‌ام.هرچندهنوزهم ناامیدنیستم وبه امیدروزهای تنهایی نشسته‌ام که سالهای آینده قراراست نصیبم شودوقتی دیگرحوصله‌ی نوشتن ازسرم افتاده است‌.حالا دارم باشما دردودل میکنم تاشایدمرهمی باشم برای زخم‌های خودم‌،برای تنبلی هایی که انجام می‌دهم وخودم هم لذت می برم ازاینکه لقمه‌های اضافه‌ی زیادی دراطرافم هستندکه مراازنوشتن بازمی دارند.من نابغه ی نویسندگی نیستم هرگز،اماطبع وروح نازکم مراوادارمی کندکه بنویسم برای چه؟برای که؟برای پول ،شهرت،ویاکندن تکه‌ای ازوجودمان تاآرامش بیابیم برای آنکه انسان باشیم وازانسانیت بنویسیم. لذتی درنوشتن هست که برلذت زندگی کردن می‌چربد...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت