من سینما را همیشه به‌عنوان تماشاگر دوست داشته‌ام (ادبیات/ سینما/ اقتباس ۷) / ایتالو کالوینو (مترجم: کامران حسینی)



 

برای پیدا کردن اشتراکات بین زنجیره‌ای از کلمات نوشته شده مانند رمان و زنجیره‌ای از تصاویر محرک مانند فیلم، باید جریان کلمات یا تصاویر را به روایت شفاهی محدود کرد (روایت شفاهی حتی قبل از رمان و ادبیات همه وجود داشته است: افسانه‌ها، حکایات فولکوریک، سروده‌ها و غیره). فیلم سینمایی از یک طرف می‌تواند قصه‌ی شفاهی باشد (هر فیلم جیمزباند شبیه به قصه‌ی پریان می‌باشد) از طرفی هم به ادبیات عامه‌پسند قرن نوزده می‌ماند (رمان ماجراجویانه، رمان سیاه، رمان پلیسی، رمان احساسی، رمان عاشقانه، رمان اجتماعی) که جنبه‌ی سلسله تصاویر بودنش بر نوشتار می‌چربد.

با این‌حال، این شباهت‌ها برای دسته‌بندی برخی ویزگی‌های فیلم‌های سینمایی مانند شوخی‌های کمیک یا تعلیق مبتنی بر خطر جسمانی، کافی نیست. باید توجه داشت که سینما از دیگر اشکال نمایش قبل از خودش هم تاثیر گرفته است: نه فقط تئاتر بلکه بخصوص سیرک (اسب‌ها، حیوانات درنده، آکروبات و دلقک‌ها)، اُپرا، نمایش عروسکی و حتی از مسابقات ورزشی. نیروی اسطوره‌ای شاعرانه‌ی سینما از چینش عناصر فرهنگی مختلف جریان پیدا می‌کند. سینما بیشتر به تکرار و تقلید گرایش دارد تا نوآوری.

یک جنبه‌ی دیگر سینما آن است که از وسیله‌ی بکاررفته برای روایت آن ناشی می‌شود، یعنی دوربین. برای نمونه نمای نزدیک (کلوز آپ) معادلی در ادبیات و رمان ندارد. ادبیات از روش‌هایی که اجازه می‌دهد که روی یک جزئیات تاکید کند، یا نشان دادن یک چهره با هدف نشان دادن حالت روحی آن فرد با نمایش اهمیت این جزییات نسبت به باقی چیزها، صرف‌نظر می‌کند. به‌عنوان یک شیوه‌ی روایی، شاید قابلیت تغییر فاصله‌ی دوربین نسبت به شی نمایش داده شده کم‌اهمیت به‌نظر بیاید به‌هرحال موجب ایجاد تفاوتی با داستان نوشتاری یا داستان شفاهی، که فاصله نوشتار و گفتار با تصویر ایجادشده همیشه ثابت است، می‌شود. در نوشتار ما با نشان دادن دور بودن چیزی می‌توان حس رمزآمیز و رازآلود بودن ایجاد کنیم (در داستان بند انگشتی در دوردست یک نوری را در جنگل می‌بیند). و بازنمایی نزدیکی موجب ایجاد حس اعجاب و ناخشنودی می‌شود. در سینما دوری یا نزدیکی سوژه حس عاطفی ایجاد نمی‌کند بلکه نقش دستوری دارد در ساختار فیلم. با این وجود نمای نزدیک یک نوع لذت ویزه به تماشاگر می‌دهد: هر چقدر تصویر بزرگتر باشد تماشاگر بیشتر حس می‌کند که مسقیما در حال تماشای روایت است.

نمای نزدیک از چهره‌ی انسان ریشه در یک شاخه‌ی قدیمی از نقاشی انسانی دارد: پرتره. پرتره در رمان هم به کار برده شده است. به‌خصوص در رمان‌های بالزاک. اما توصیفات دقیق فیزینومیکی که بالزاک، تحت‌تاثیر نظریه‌های لاواتر در رمان‌هایش آورده است، نقطه‌ی قوت رمان‌های او نیست، و رمان مدرن به‌نوبه‌ی خودش، داوطلبانه توصیف شخصیت‌ها را به کنار گذاشته است. برای فیلم اما اوضاع برعکس هست، چهره‌ها جوهر زندگی‌بخش به فیلم هستند.

بنابراین می‌توانیم بگوییم که سینما برخی جنبه‌های کاملا سینمایی دارد که اصلا قابل مقایسه با ادبیات نیست. و از این جهت سینما و ادبیات چیزی برای یکدیگر ندارند.

تنها جنبه‌ای که می‌ماند تلاش ادبی پیوسته‌ی سینما است. سینما که خود قابلیت بسیار قدرتمندی دارد همیشه نسبت به نوشتار حسادت ورزیده است. سینما می‌خواهد بنویسد. این از همان جنس پدیده است که مشاهده می‌شود که بسیاری از انسان‌هایی که در زمینه‌های فعالیت مختلف جایگاه و مقام مهمی می‌یابند که گمان می‌رود که رضایت‌بخش باشد، با این حال کاشف به‌عمل می‌آید که همین افراد شب خود را به سیاه کردن کاغذ می‌گذرانند که یک میل جاه‌طلبانه را پاسخ دهند: انتشار یک رمان. علاقه‌ی سینما به رمان سنتی موجب چند ابداع در سینما شده است، مثل صدای خارج از زمینه برای مشخص کردن اول شخص، فلش‌بک برای نشان دادن گذشته. در چند سال گذشته سینما به این آگاهی دست یافته که باید در مدل‌های ادبی دیگری جز رمان سنتی به دنبال نوآوری بگردد. رمان و ادبیات باز هم یکی از موتورهای اصلی ابداع و خلاقیت در سینما خواد بود اما نه به شکل سابق. امروزه سینما روش‌های روایتش را به‌شکل بسیار گسترده‌ای افرایش داده است: می‌توان فیلم-یادبود ساخت، میتوان فیلم-خاطره ساخت، میتوان شعر-فیلم ساخت و غیره. همه‌ی اینها برای سینما نو و مبتکرانه است ولی برای ادبیات نه.

 

از یک جهت ممکن است که بر عکسش صحیح باشد. بعضی تولیدات ادبی وجود دارند که ادامه حیاتشان تنها به این دلیل است که نوع روایتشان و موضوعاتشان و مخاطبان هدفشان شبیه به فیلم‌های متوسط هست، خواهان مصرف این نوع آثار هستند.

من سینما را همیشه به‌عنوان تماشاگر دوست داشته‌ام بدون این که با کار ادبی‌ام ارتباطی داشته باشد. اگر هم فیلم‌هایی روی برخی از کتاب‌هایم اثری گذاشته باشد حتما انیمیشن‌ها هستند. تصویر گرافیکی همیشه به نظرگاه من نزدیک‌تر بوده است تا تصویر عکاسی و این‌گونه یافته‌ام که هنر به حرکت درآوردن آدمک‌ها نقاشی شده بر روی صفحه‌ای ثابت تفاوت زیادی با بیان یک داستان توسط کلمات به روی کاغذ آورده شده ندارد. انیمیشن می‌تواند چیزهای زیادی به نویسنده یاد بدهد. اول از همه تعریف یک شخصیت با ویژگی‌های محدود. انیمیشن هنری است که همزمان استعاری و مجازی است.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت