مقدمات عرضی داستان / رامبد خانلری



مي‌گويند راوي از مريخ آمده؛ راست هم مي‌گويند. بيشتر اين راوي‌ها معلوم نيست كارشان چيست؟ چند ساله هستند؟ توي تاريكي ايستاده‌اند و پرحرفي مي‌كنند و مخاطب نمي‌داند چرا بايد حرف‌هاي كسي را بشنود كه نه او را مي‌شناسد و شناخت او از برنامه‌هاي آتي است. ايستاده و پرحرفي مي‌كند حتا معلوم نيست كجا ايستاده، و اين حرف‌ها را  مي‌گويد. در كنار پايان بندي، خط اكنوني با تمام متعلقاتش از بزرگ‌ترين ضعف‌هاي داستان ايراني است، از داستان‌هاي خود من بگيريد تا ديگران....

بيشتر وقت‌ها به نيمه‌ي داستاني مي‌رسم و درك درستي از اتمسفر داستاني ندارم، انگار راوي ايستاده وسط دود و مه غليظ و براي من حرف مي‌زند. گاهي اطمينان دارم كه راوي بي‌نوا هم مثل من درك درستي از فضايي كه در آن ايستاده ندارد. بي‌نوا خودش هم نمي‌داند تا قبل از اين‌كه من يا شما كتاب را باز كنيم كجا بوده و نمي‌داند كه بعد از آن به كجا خواهد رفت.

فيتز جرالد مي‌گويد كه هروقت از نوشتن داستاني خسته مي‌شدم، نوشتن را قطع مي‌كردم و مي‌رفتم توي قصه و سرگرم معاشرت با شخصيت‌هاي داستانم مي‌شدم. شايد به ظاهر حرف فيتزجرالد ربطي به آن‌چه تا الان گفته شد نداشته باشد اما نظرم اين است كه اين حرف او به پشتوانه‌ي شاهكاري چون گتسبي بزرگ، خيال كه نه، خود واقعيت است. يعني زمين داستان آن‌قدر حقيقي و مقاوم بوده كه تاب فيتزجرالد را مي‌آورده، يعني شخصيت‌ها آن قدر از چند و چون خود با خبر بوده‌اند كه درست شبيه آدم‌هاي حقيقي سرگرم معاشرت با فيتزجرالد مي‌شده‌اند و اين يعني فيتز جرالدطول و عرض جغرافيايي داستانش را به خوبي مي‌شناخته است. راستش را بخواهيد نظرم اين است كه بخش بزرگي از ناكامي يك داستان به گردن همين عدم شناخت است يعني نويسنده مي‌خواهد چيزي يا موقعيتي را به مخاطب بشناساند كه خودش درست آن را نمي‌شناسد و طبيعي است كه اين شناسايي موفق نخواهد بود. آنچه با شما از آن حرف مي‌زنم تمريني است كه هنوز هم گاهي براي خودم انجام مي‌دهم و از نتيجه‌ي آن راضي بوده‌ام. اسمش را گذاشته‌ام «مقدمات عرضي داستان»...

ماجرای مقدمات عرضي داستان از اين‌جا شروع مي‌شود كه يك روز نشستم تعداد داستان‌هايي را كه مشخص نبود راوي داستانم از چه راهي امرار معاش مي‌كند، شمردم. عدد خيلي نزديك به تعداد كل داستان‌هايي بود كه تا به امروز نوشته‌ام و اين آمار وحشتناك است. بعد از آن شروع كردم شبيه مامور سرشماري با خانواده‌ي راوي برخورد كردم و با سوال‌هايي از اين دست او را سوال‌پيچ كردم، اين كه خانواده‌تان چند نفره است؟ چند نفر در قيد حيات هستند؟ وضع اقتصادي خانواده چگونه است؟ مهم نبود كه جواب اين سوال توي داستانم بود يا نبود و حتا مهم نبود كه جواب اين سوال‌ها بخشي از مصالح داستانم بود يا كه نه؟ مهم اين بود كه خودم به عنوان خداي راوي جواب اين سوال‌ها را نمي‌دانستم يعني خودم دنيايي را كه خودم ساخته بودم، نمي‌شناختم. يعني خودم از جهان داستانم بي‌خبر بودم و مي‌خواستم دنيايي را به ديگران بشناسانم كه خودم درست آن را نمي‌شناختم اين شد كه مشق «مقدمات عرضي داستان» را ترتيب دادم، چيزي شبيه پيش توليد در پروژه‌هاي سينمايي؛ آن‌جايي كه طرح داستان را نوشته بودم و مي‌خواستم شروع به نوشتن بدنه‌ي اصلي داستان بكنم، شروع كردم به نوشتن داستان به درد نخوري براي خودم، به درد نخور از اين نظر كه مي‌دانستم به غير از خودم كس ديگري آن‌را نخواهد خواند پس مقيد به رعايت نكات داستاني نيستم. اين داستان براي خودم بود پس هيچ بايد و نبايدي نبود. اين داستان تمام چيزي بود كه من از راوي مي‌دانستم. گفتم به درد نخور اما اين داستان معجزه مي‌كند. هرچه را در مورد راوي مي‌دانستم، نوشتم يعني آن‌قدر نوشتم كه ديگر حتا يك كلمه در مورد راوي نداشتم، حتا يك كلمه. اين جمله‌ي آخر را بدون اغراق گفتم، آن‌قدر در مورد راوي بنويسيد كه ديگر حتا يك كلمه هم در مورد راوي براي گفتن نداشته باشيد. به عنوان مثال؛

بدانيد راوي در كدام شهر و كدام بيمارستان به دنيا آمده، فرزند چندم خانواده بوده، اسم شناسنامه‌اي او با اسم معمولش يكي است يا كه نه، بچه‌ي خوش‌قلقي بوده يا كه بدقلق، رابطه‌اش با بقيه‌ي بچه‌ها چطور بوده، كدام مدرسه تحصيل كرده، شاگرد زرنگي بوده يا كه نه، در كدام درس‌ها بهتر بوده و در كدام درس‌‌ها ضعيف‌تر، اهل چه  ورزشي است و ورزشكار مورد علاقه‌اش چه كسي است. خاطره‌هاي خوب او از سال‌هاي تحصيل كدام خاطره‌ها هستند و خاطره‌هاي بد كدام خاطره‌ها، حتا بايد خاطره‌هاي معمولي او را هم شناخت. بايد اين‌قدر شخصيت داستاني‌تان را خوب بشناسيد كه در موقعيت‌هاي مختلف از خودش بهتر بدانيد چه خواهد كرد. آن‌وقت ديگر نبايد حواستان را بدهيد به ساخته شدنش و درآمدنش، طلايي‌ترين جمله‌ي اين يادداشت همين است: شخصيتي كه قيل از داستان ساخته شده باشد از شخصيتي كه در طول داستان ساخته مي‌شود به مراتب قوي‌تر است.

همين ديروز  يكي از دوستان داستان نويس مي‌گفت اگر داستان پينوكيو را مي‌نويسيد بايد تمام وقتتان را صرف ساختن پينوكيو كنيد، پينوكيو را كه خوب بسازيد خودش توي داستان راه مي‌رود و داستان مي‌سازد اما اگر او را خوب نساخته باشيد مدام بايد در تمام داستان او را هل بدهيد. به نظر حرف اين دوست حرف درستي است و عيب و ايراد بيشتر داستان‌ها از نادانستگي است. از اين‌كه خود نويسنده هم وضعيت داستانش را درست و درمان نمي‌شناسد. خودش هم نمي‌داند اين داستان در كجا اتفاق مي‌افتد، شخصيت‌هاي داستان گاهي اوقات براي نويسنده هم شبيه سايه هستند، سياه بدون جزئيات، حتا داستان در فضايي مه آلود پيش مي‌رود و كامل مي‌شود نتيجه مي‌شود اين‌كه داستان براي خود نويسنده هم پر است از اما و شايد است. اگر از او در مورد داستانش بپرسيد متوجه مي‌شويد خود او هم بيشتر از شما نمي‌داند.

يكي از بهترين راه‌هاي شناخت اتمسفر داستان و شخصيت‌هاي داستاني هماني است كه گفتم. اين‌كه روي كاغذ هرآن‌چه در مورد آن‌ها به ذهنمان مي‌رسد بنويسيم يا كه شخصيت را شبيه به يكي از كساني در نظر بگيريم كه او را مي‌شناسيم. منظورم از شناخت اين است كه در موقعيت‌هاي مختلف مي‌توانيم پاسخ او را به دنياي اطراف درست حدس بزنيم. يادتان باشد داستان خوب نتيجه‌ي يك شناخت خوب است، شناخت خوب باعث اشراف شما بر محيط مي‌شود و به همين دليل شما مي‌تواند همه چيز را همان‌طور كه در ذهنتان شكل گرفته به مخاطب بشناسانيد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : رامبد خانلری
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.