تفاوت داستان با خاطره و دل‌نوشته و غیر داستان در چیست؟ (از داستان و نوشتن ۸) / حمیدرضا منایی



 

تفاوت داستان با خاطره و دل‌نوشته و غیر داستان در چیست؟

برای پاسخ به این سؤال باید از زیربنایی‌ترین جا، یعنی زیباشناسی داستان آغاز کنیم:

تصور کنید بوتهٔ گل سرخی در حیاط یا گلدان دارید. گل‌های این بوته تا وقتی در مکان طبیعی خود هستند، دارای شأن زیبایی مستند گونه‌اند.

حال تصور کنید گل‌ها را از سر شاخه می‌چنید و در داخل گلدانی در اتاق می‌گذارید؛ آن چه در این هنگام اتفاق می‌افتد، انتقال زیبایی از بستری طبیعی به بستری از پیش تعیین شده، برای کارکردی مشخص است.

این گونه از زیبایی را با عنوان مستند داستانی می‌شود نام برد.

اما تصور کنید دسته گل شما در گلدان به مرور دچار پژمردگی می‌شود، برگ‌ها می‌پلاسند و گلبرگ‌ها در پای گلدان فرو می‌ریزند. اگر در این وقت شما دست به تغییر این شکل بزنید، یعنی جای شاخه‌ها را و گل برگهای فروریخته را بنا بر نیازی که دارید، تغییر بدهید تا تأثیر بصری و معنایی مشخص و قابل تعریفی پیدا کند، در واقع وارد فضای داستانی شده‌اید.

حالا همین تحلیل را به نوشتن تعمیم بدهید؛ تا وقتی من احساسات و آن چه را می‌بینم، بی کم و کاست می‌نویسم، مثل همان گل‌های رز بر شاخهٔ بوتهٔ حیاط است.

وقتی به واقع امر وفادارم و نمی‌باید که در شکل و زمان وقایع دخالت کنم، مثل گزارش‌های خبری روزنامه‌ها دربارهٔ حوادث، در حوزهٔ مستند با وجوه داستانی تولید مطلب می‌کنم. اما وقتی ملاک تخیل باشد و امر واقع بیرونی در نسبت این تخیل اصالت خود را از دست بدهد، و من بر اساس عناصر زیباشناختی داستان به امر نوشتن بپردازم و به آن وفادار باشم، یعنی داستان در حال شکل گیری و اتفاق افتادن است.

در کلی‌ترین شکل ممکن متن دراماتیک از این عناصر تشکیل می‌شود؛

۱) تصویر

۲) دیالوگ

۳) روایت

۴) زبان

به تصویر صفحه بعد نگاه کنید؛

تصور کنید تصویر پیش رو صفحه‌ای از داستان است.

سه عنصر ابتدایی، یعنی تصویر و دیالوگ و روایت آن چیزهایی است که داستان به واسطهٔ آن‌ها شکل می‌گیرد و جلو می‌رود. اما مورد چهارم، زبان که از قضا مهم‌ترین عنصر داستانی است، در نقش قالب این عناصر عمل می‌کند.

خلاصه بگویم؛ اگر زبان درست عمل نکند و شکل و محتوایش داستانی نشده باشد، هر آن چه با سه عنصر پیشین می‌تنید، پنبه خواهد شد (دوباره به این مورد مفصل خواهیم پرداخت).

اما دربارهٔ روایت؛

روایت در شکل اول شیوه‌ای از اجرای داستان و از عناصر سه‌گانه است. ولی در شکل دوم و خارجی‌ترین لایه آن چیزی است که کلیت متن را که شامل تمام اجزاء است، در برمی‌گیرد.

این مفهوم از روایت، پیچیده‌ترین و سخت‌ترین مفهوم داستانی است که در حال حاضر کاری با آن نداریم و به صرف آشنایی ذهن به آن پرداختیم.

پیش از این که تک تک عناصر ساختاری متن دراماتیک را بررسی کنیم، به اجرایی که از سه شکل تصویر، دیالوگ و روایت در ادامه می آید دقت کنید. این شکل از نوشتن، تمرینی بسیار جدی در فهم و اجرای عناصر ساختاری است. هدف از این تمرین این است که به هنگام نوشتن هر مفهوم در داستان، بهترین و تأثیرگذارترین شکل اجرا را به راحتی انتخاب کنید و بنویسید.

صورت مسألهٔ تمرین؛ "مرتضی در نسبت رژ لب"

ابتدا سعی کنید نسبتی میان مرتضی و رژ لب (یا هر سوژه و ابژهٔ دیگری) برقرار کنید.

این حرف یعنی اول شخصیت مرتضی را ببینید و برایش داستان و زندگی تعریف کنید یا به عبارت دیگر او را در بستر عینی زندگی روزمره‌اش ببینید. بعد می‌توانید او را در نسبت رژ لب تعریف کنید و بعد نسبتی را که پیدا شده به سه شکل بنویسید.

شکل اول تصویر؛

یعنی همه‌ی نسبت مرتضی با رژ لب و شخصیتش در تصویر گفته می‌شود: معلم کیف مرتضی را سر و ته کرد و هر چه داخلش بود ریخت روی میز؛ سه کتاب بود؛ جبر و شیمی و ریاضیات جدید. یک دفتر و یک خودکار آبی که در نداشت و یک رژ لب که حلقه‌ای طلایی میانش بود. معلم رژ لب را برداشت، درش را باز کرد؛ قرمز آتشی بود. بعد روی هوا طوری چرخاند که همه ببینند. صدای خنده‌ی بچه‌ها در کلاس ترکید. مرتضی تمام مدت سر پایین انداخته و در خود مچاله نشسته بود، دیگر طاقت نیاورد؛ یک لحظه از جا جست و به سرعت از کلاس بیرون دوید. بعد از آن روز دیگر کسی او را ندید.

شکل دوم دیالوگ، یعنی همه نسبت مرتضی و رژ لب در شکل دیالوگ نوشته می‌شود؛

معلم گفت: ماتیک به کجات می‌مالی خاک بر سر!؟

مرتضی گفت: آقا به خدا مال خودمان نیست!

رضا پشه از آن طرف کلاس را کوک کرد: لابد از مامانش بلند کرده!

معلم توپید: گم شو برو بیرون! بچه مزلف!

رضا دوباره نخ داد: شب‌ها کجایی جیگر!؟

معلم گفت: چه سلیقه‌ای هم دارد! قرمز آتشی!

شکل سوم روایت، یعنی برشی بلندتر از زمان و مکان و موضوع و شخصیت؛

همه‌ی بچه‌ها مرتضی را می‌شناختند. اراذل بدشان نمی‌آمد جای خلوتی پیدا کنند و دستی به مرتضی برسانند. آن‌هایی هم که این کاره نبودند از او دوری می‌کردند. تا روزی که معلم توی کیفش رژلبی قرمز رنگ پیدا کرد. توی کلاس سر دست گرفت و در هوا چرخاند. مرتضی را سکهٔ یک پول کرد. همان روزی بود که مرتضی از کلاس و مدرسه بیرون زد و بعد از آن دیگر کسی او را ندید...




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت