نویسندگی در یک دقیقه / رامبد خانلری



حالتي هست كه در آن ذهن داستاني نويسنده منجمد مي‌شود؛ گاهي ايده‌ي داستاني به سراغش نمي‌آيد و گاه ايده را دارد اما نمي‌داند از كجا بايد شروع كند؟ هرچه مي‌نويسد نمي‌شود، نوشته‌هايش خودش را هم راضي نمي‌كند و با خود مي‌داند كه اين آن داستاني نيست كه به نام او منتشر مي‌شود و در اختيار مخاطب قرار مي‌گيرد. بيايد اسمش را بگذاريم «نقطه‌ي انجماد نوشتن». اين قرارداد فقط و فقط تا پايان اين نوشته اعتبار دارد و بعد  از آن نقطه‌ي انجماد نوشتن ‌يك تركيب بي‌معني خواهد بود.

دوست عزيزِ نويسنده‌اي مي‌گفت كه هرگاه به نقطه‌ي انجماد نوشتن مي‌رسد يكي از كتاب‌هاي كتابخانه‌اش را بر‌مي‌دارد و شروع مي‌كند به رونويسي از روي آن‌، مي‌گفت كه يك مرتبه، صد و يازده صفحه از كتاب را نوشته تا دوباره شرايط نوشتن به سراغش بيايد و بتواند داستان خودش را پيش ببرد. اين دوست عزيز كتاب‌هايي را انتخاب مي‌كرده كه به وقت خواندنشان لذت فراواني برده است البته مي‌گفت كه يك‌بار كتابي را انتخاب كرده كه از خواندن آن نا اميد شده و از روي آن نوشته تا قدر خودش را بداند اما من اين راه را توصيه نمي‌كنم. توصيه مي‌كنم از روي كتابي بنويسيد كه دوست داشتيد نويسنده‌اش باشيد. اگر بنا بر مقايسه است خودتان را با آن‌هايي مقايسه كنيد كه دوست داريد در حد و حدود آن‌ها بنويسيد، آن‌قدر بنويسيد و مقايسه كنيد تا به آن‌جايي برسيد كه نوشته‌هايتان خودتان را خوشنود مي‌كند، تبريك مي‌گويم، در اين حالت قدم اول را موفق برداشته‌ايد.

لطيفه‌اي وجود داشت كه در آن آقايي از دكترش مي‌پرسيد كه مي‌تواند بعد از باز كردن گچ دستش ويولن بزند؟ و دكترش در جواب مي‌گفت كه مي‌تواند. آن وقت اين آقا مي‌گفت: «چه خوب، چون پيش از شكستن دستم بلد نبودم ويولن بزنم». دقت كنيد كه نقطه‌ي انجماد نوشتن و راهكار رونويسي براي كساني است كه به اصول اوليه‌ي داستاننويسي آشنا هستند و در حال سعي و خطا و تمرين و تلاش و كوشش براي نوشتن داستانشان هستند، نه براي كساني كه در ابتداي راه داستاننويسي هستند.

دوستان ديگري را هم مي‌شناسم كه در لحظه‌ي ابتلا به نقطه‌ي انجماد نوشتن، رونويسي را بهترين رويكرد مي‌دانند اما خود من براي اين مرحله راهكار ديگري دارم؛ هر وقت به اين حالت مي‌رسم از صبح كه از خانه بيرون مي‌زنم، هر كس را كه مي‌بيينم توي داستان نانوشته‌ام مي‌نشانم، راننده‌ي تاكسي، آدم‌هاي توي خيابان، آدم‌هاي توي اتوبوس، ارباب رجوع‌ها اما نه همه‌ي آن‌ها را، فقط آن‌هايي كه از خود كنش داستاني نشان مي‌دهند و اگر از كسي كنش داستاني نديدم، آن‌را كه بيشتر از همه شناخته‌ام و يا با او وارد ديالوگ شده‌ام. او را مي‌اندازم توي داستانم، اين‌كه از كجا آمده، لحظه‌ي ديدارمان را مي‌كنم قلب داستان، اين كه بعد از اين ديدار به كجا مي‌رود؟ چه‌كار مي‌كند؟ مساله‌اش چه چيزي است؟ و در اين ميان سعي مي‌كنم به شخصيتي كه از همان ديدار كوتاه يا بلند شناخته‌ام وفادار بمانم. راستش را بخواهيد كمتر پيش آمده از اين مشق اجباري داستان دندان گيري توليد شود، در بهترين حالت به يك استاتوس فيسبوكي تبديل شده است اما به كمك اين راهكار، در كوتاه‌ترين زمان ممكن از نقطه‌ي انجماد نوشتن بيرون مي‌آيم و شروع مي‌كنم به نوشتن داستانم.

يكي ديگر از دوستان نويسنده راهكار با نمكي براي مقابله با نقطه‌ي انجماد نوشتن دارد؛ يك فيلم نديده را مي‌گذارد توي دستگاه پخش، يك ساعتش را نگاه مي‌كند و بعد فيلم را نگه مي‌دارد، ابتدا داستان آن يك ساعتي را كه تماشا كرده مي‌نويسد (به داستان وفادار است اما خلاصه نويسي نمي‌كند، آن را به داستان تبديل مي‌كند) و از آن جا به بعد سعي مي‌كند داستان را خودش پيش ببرد، داستان خودش را بسازد يا اين‌كه گره‌ي داستاني را آن‌طور كه خودش مي‌پسندد، گره گشايي مي‌كند. خودش مي‌گويد خيلي وقت‌ها به سليقه‌ي خودش شخصيتي را به داستان وارد مي‌كند و در ادامه از او بهره‌ي داستاني مي‌گيرد. مي‌گويد بعد از آن‌كه داستانش تمام شد، ادامه‌ي فيلم را تماشا مي‌كند تا ببيند داستان او بهتر پيش رفته يا فيلم؟ جالب اين جاست كه در مورد فيلم «كلاشينكف» فكر مي‌كند اگر فيلم مطابق نوشته‌ي او پيش مي‌رفت، فيلم بهتري مي‌شد. مي‌گويد جاي خالي شخصيتي كه او به سليقه‌ي خودش وارد داستان كرده است در فيلم به چشم مي‌آيد و او را اذيت مي‌كند.

من هم همين تمرين را با فيلم «زندگي مشترك آقاي محمودي و بانو» انجام دادم. تمرين دشواري است و جالب اين جاست كه نوشتن آن يك ساعتي كه ديده بودم به مراتب سخت‌تر بود. مصالح داستاني آماده بود، من شخصيت‌ها را مي‌شناختم، مي‌دانستم داستان از كجا شروع مي‌شود و به كجا مي‌رسد اما سوال اصلي اين‌جا بود من همين داستان را از كجا شروع كنم؟ از همين مكان‌ها و همين زمان‌ها براي روايتم استفاده كنم؟ در ميان كنش شخصيت‌ها چيزي كم نيست؟ چيزي زياد نيست؟ اما نوشتن بخش‌هاي ناديده راحت‌تر است، چرا كه در اين بخش ذهن داستان سازتان هم به كمك شما مي‌آيد و شما را تنها نمي‌گذارد از طرفي شما پيكره‌ي داستانتان را ساخته‌ايد و روي هيچ نياستاديد. وقتي كه اين كار را انجام مي‌دهيد متوجه اهميت اكنون داستان مي‌شويد، همان چيزي كه بعضي نويسنده به شكل غير رسمي به آن مي‌گويند: نخ تسبيح.

حتا اگر در نقطه‌ي انجماد نوشتن نيستيد، اين تمرين را انجام بدهيد. بياييد شبيه يك مشق داستان نويسي به آن نگاه كنيد؛ فيلم را من مشخص مي‌كنم؛ جدايي نادر از سيمين، بخش دوم تمرين را هم حذف مي‌كنيم. بنشينيد فيلم جدايي نادر از سيمين را اول تا به آخر ببينيد، بعد با خودتان قرارداد كنيد كه هيچ‌كس در دنيا اين فيلم را نديده و اين ايده‌ي داستاني شماست كه تمام و كمال آن را در سر پرورانده‌ايد. داستان جدايي نادر از سيمين را بنويسيد، هرطور كه دوست داريد، اما حواستان را جمع كنيد حرف‌هاي داستان شما از حرف‌هاي فيلم آقاي فرهادي كمتر نباشد. داستان را بنويسيد و براي ما بفرستيد، به برنده يك سال اشتراك رايگان كافه داستان هديه مي‌دهيم. (شكلك خندانِ دندان هويدا)

يك زماني در يكي از همين كتاب‌هاي كسب موفقيت و ثروت و چه و چه «در يك دقيقه» خواندم كه اگر هنرپيشه‌ي خوبي هستيد و به دنبال اين كه هاليوود استعداد درخشان شما را در زمينه‌ي بازيگري كشف كند، عجالتن برويد و در يك كلاس حصير بافي ثبت نام كنيد تا يك كارگردان صاحب نام براي ايفاي نقش در فيلمش با شما تماس بگيرد. اين را با استناد به اين حقيقت نوشته بود كه ذهن بايد براي مدتي از آن‌چيزي كه مي‌خواهيد جدا باشد در ادامه هم اين وضعيت آشنا را گواه ادعاي خود گرفته بود؛ اين‌كه ساعت‌ها منتظر تماسي هستيد و اتفاقي نمي‌افتد اما همين كه به دستشويي مي‌رويد ... باقي داستان را خودتان درست حدس زديد.

اگر هيچ كدام از راهكارهاي بالا براي درمان نقطه‌ي انجماد نوشتنتان افاقه نكرد، بياييد و از همين روش آخري استفاده كنيد. نوشتن داستان را رها كنيد و برويد كلاس گل چيني ثبت نام كنيد، به سينماي پرديس فلان برويد و از ظهر تا شب همه‌ي فيلم‌هاي روي پرده را ببينيد يا به يكي از مراكز خريد شهر برويد و همه‌ي پس اندازتان را خريد كنيد، برويد اسكي روي آب يا يك فعاليت هيجان انگيز ديگر را انتخاب كنيد. اگر به خودتان آمديد و ديديد هواي نوشتن به سراغتان نيامده  و مدت ها است كه در نقطه‌ي انجماد نوشتنتان مانده‌ايد، بدانيد كه شما براي نوشتن آدم اشتباهي هستيد و از همان ابتدا نبايد چيزي مي‌نوشتيد. آن‌وقت بايد خوشحال باشيد كه به همين راحتي با دنياي نويسندگي بي‌حساب شده‌ايد و ديگر هيچ خرده حسابي با هم نداريد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
ارسال کننده مقاله : رامبد خانلری
دیدگاه ها - ۱
امیرحسین جابری » 3 روز پیش
نقطه ی انجماد تو نویسندگی؟ خیلی مسخره است! من که نمی فهمم. اگر آدم استعداد داشته باشه و واقعا نوشتن رو دوست داشته باشه بعید می دونم هیچ وقت به همچین حالتی برسه که نتونه بنویسه یا چیزی به ذهنش نیاد. مگر اون کسایی که تو نوشتن استعداد ندارن ولی با تمام وجود می خوان نویسنده شن. من فکر می کنم اگر آدم با همچین حالتی رو به رو بشه بهترین راه حل اینه که بره یک رمان یا کتاب داستان از قفسه ی کتابخونه اش برداره و بخونه. خیلی سریع مخ آدمو به کار می ندازه.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.