هرگز برای نوشتن، سراغ احساساتی که داغ و ملتهب‌اند نروید. (از داستان و نوشتن ۷) / حمیدرضا منایی



پیش از این از دو گونه نوشتن حرف زدیم.

اول، یادداشت‌های روزانه (درباره هر چیز) که می‌باید آزادانه نوشته شود.
دوم دفتری که مقوله‌بندی شده است و کُدوار می‌باید در آن نوشت.
و حالا نوشتن داستان که از اینجا به بعد تمام توانمان معطوف به آن خواهد بود.
بگذارید با درس بزرگی که توماس مان در کتاب تونیو کروگر به ما می‌دهد آغاز کنیم؛
"باید ابله بود تا تصور کرد آن که می‌آفریند حق احساس کردن دارد. آن چه شما می‌گویید هرگز نباید اصل کار باشد. بلکه باید ماده بی‌اهمیتی باشد که شما بی‌هیجان و با تسلط، چنان که گویی بازیچه‌ای در دستتان است، آن را به صورت اثر هنری درآورید. اگر شما به آن چه می‌خواهید بگویید زیاد پابند هستید و اگر قلبتان برای موضوعتان با هیجان در تپش است می‌توانید مطمئن باشید که با شکست کامل روبرو خواهید شد، رقت‌انگیز خواهید بود، احساساتی خواهید بود و اثری ثقیل، ناپخته، خشک و عاری از مهارت و بی‌لطف و بی‌نمک، کسالت‌آور و مبتذل به وجود خواهید آورد و نتیجه آن بی‌اعتنایی مردم و سرخوردگی و نومیدی خود شما خواهد بود. چرا که احساسات، احساسات تند و گرم همیشه مبتذل و بی‌فایده است و تنها لرزش‌ها و لذت‌های سرد اعصاب ضایع‌ شدهٔ هنرمندانه ماست که جنبه زیبایی‌شناسی دارد.
لازم است که تا حدی خارج از بشریت بود، کمی دور از انسانیت بود و در زندگی با هر چیزی که جنبه انسانیت دارد، تنها روابط دور و بی‌علاقه‌ای داشت تا بتوان آن را توصیف کرد، با آن بازی کرد و باذوق و موفقیت آن را مجسم ساخت. داشتن سبک و قالب و قدرت بیان بیش از هر چیزی این خوی سرد و دور از هر جنبه بشری را ایجاب می‌کند.
آری نوعی فقر و محرومیت! زیرا احساسات سالم و قوی، به طور قطع خبری از ذوق ندارد و هنرمند نیز وقتی که آدم بشود و شروع کند به احساس کردن، دیگر هنرمند نیست." 
هرگز برای نوشتن، سراغ احساساتی که هنوز داغ و ملتهب‌اند نروید.
این‌گونه احساسات قریب به یقین متن شما را دچار سانتی‌مانتالیسم و احساسات رقیق و سطحی خواهد کرد. اصلأ هدف از نوشتن داستان تولید غم‌بادنامه نیست. داستان خط باریکی است میان تفکر و هنر...
هر داستانی (چه کوتاه و چه بلند) به مثابه آخرین رقص انسان پیش روی مرگ و زندگی انسان است. بازی کنید. مرگ را و تولد را و بلاهت نهفته در زندگی انسان را، امید و ناامیدی‌اش را جشن بگیرید.
بازیگوشی کنید. داستان میدان رقص است. جشنی برای شکست، تلاشی برای امید. اندوه همواره پیش روی ما حاضر است و قلم میل بی‌انتهایی به گفتن رنج‌نامه دارد. اما فریبش را نخورید. وقت نوشتن همه جهان در مقابل شما خواهد ایستاد حتی خودتان.
باید مرز را رد کنید و به قول سهراب در دوردست خود تنها بنشینید، هر چند غمگین، اما بر غم چیره باید شد و متن را به طرب باید کشاند.
وقت نوشتن مطربی کنید. بگریید و مطربی کنید.
هیچ‌وقت یادتان نرود؛ کار نویسنده رقصیدن بر ویرانه خویش است.
به قول آدورنو؛ آن کس که دیگر خانه ای ندارد، در نوشتن سکنی می‌کند.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت