دنبال خدابیامرزی بالای سنگ قبر داستان‌تان باشید! / یزدان سلحشور



از داستان‌نویسی متنفرید و در عین حال مجبورید که بنویسید؟! چه کسی مجبورتان کرده؟ چیزهایی که درباره جنون نوشتن خوانده‌اید احتمالاً در ردیف شگون نداشتن ریختن آب روی گربه یا نگاه نکردن به کاسه آب در حمام‌های عمومی‌ست! دنیا، عاشق افسانه است و اگر افسانه‌های قدیمی دیگر خریداری نداشته باشند، همیشه راه‌حل‌هایی برای ساختن افسانه‌های جدید هست! بله، واقعیت این است که شما مجبورید بنویسید به خاطر آنکه آینه دستشویی را به دلیل دیدن یک چروک تازه در صورت‌تان یا پیشروی ریزش موهای‌تان یا حتی لبخند کجی که آدم آن طرف آیینه تحویل‌تان می‌دهد، خُرد نکنید! داستان‌نویسی سخت‌ترین کار دنیا نیست اما حتی کارهایی به مراتب آسان‌تر مثل صبحِ زود بلند شدن برای گرفتن نان تازه، دستِ آدم را ناخودآگاه، برای پیدا کردن اسلحه کمری فرضی به جستجو وامی‌دارد! حالا که فکر می‌کنیم مجبوریم داستان بنویسیم [اگر هم فکر نمی‌کنیم واقعاً مهم نیست! همیشه از مسیر تفاهم نمی‌شود به توافق رسید!] پس بهتر است راهی پیدا کنیم که درست بنویسیم. واقعاً راهی برای «درست‌نویسی» وجود دارد؟ همیشه شگردهایی وجود دارد اما صددرصد عمل نمی‌کنند! تقریباً 80 درصد داستان‌های ناموفقی را که تا به حال خوانده‌ام متعلق به نویسندگانی بوده که سعی کرده بودند «درست» بنویسند! داستان یک پازل نیست با تصویری ثابت که شما با کنار هم گذاشتن اجزای ثابت آن به تصویر نهایی برسید بیشتر شبیه بازی شطرنج است یعنی تابع بازی بازیکن مقابل است با این تفاوت که شما با بازیکنان بسیاری هم‌زمان بازی می‌کنید بازیکنانی مثل شخصیت، وضعیت، مکان، زمان و اتمسفر. داورهایی هم دارید که مخاطبان‌تان هستند. داورهای زیاد، داوری‌های زیاد را رقم می‌زنند که متأسفانه، فقط در زمان حیات شما داوری نمی‌کنند. امیدوارم 100 سال عمر کنید اما پس از 100 سال هم، نیازمند خدابیامرزیِ مخاطبانی هستید که پس از شما به دنیا آمده‌اند! پس بیایید این کار دشوار را از ساده‌ترین راه‌اش انجام دهیم یعنی با تفکیک «ایده» و «اجرا». با پاراگراف نخست شروع می‌کنیم. پاراگراف نخست، فقط برای «گرم کردن» شما و خواننده برای شروع دوندگی 6 کیلومتری شما نیست! همه چیز باید در همان پاراگراف اول شکل بگیرد یا لااقل خوانندگان به این نتیجه برسند که در حال شکل گرفتن است. با یک «ایده مستعمل» شروع می‌کنیم: شخصیتی که پشت فرمان است و قرار است تصادف کند. چطور «اجرا»یش می‌کنید؟ اولین قدم معمولاً انتخاب «راوی»ست. اغلبِ تازه‌واردها با «من‌راوی» شروع می‌کنند:
«فرمان را چرخاندم به چپ. چرخاندم به راست. اگر راننده 18 چرخی که کنارم سعی داشت ادای بالرین‌های دریاچه قو را در بیاورد، چوب کبریت زیر پلک‌هایش گذاشته بود احتمالاً من الان زنده بودم. صبح سردی بود اما احتمالاً طرف، پیچ بخاری‌اش را تا آخر چرخانده بود و از هفت پادشاهی که داشت خواب‌شان را می‌دید، یکی‌شان بدجوری با من چپ افتاده بود. اگر بخواهم شاعرانه قضاوت کنم پروانه‌ای که روی شیشه جلو یخ زده بود، روح‌اش روی مچ دست چپم نشسته بود؛ تنها چیزی که از من، بعد از تصادف صبح‌گاهی در بزرگ‌راهی یخ‌زده نصیبِ اورژانس می‌شد. برای چه آنجا بودم؟ می‌توانستم توی رختخوابم باشم.»
جور دیگری هم می‌شود شروع کرد؟ البته که می‌شود. پیشنهاد من این است که با «دانای کل» [چه محدود، چه نامحدودش] شروع نکنید بدجوری قرن نوزدهمی‌ست! طبیعتاً آدم با درشکه هم می‌تواند فاصله‌ی برلین تا پاریس را طی کند اما خُب، چه کاری‌ست؟! با «اوراوی» شروع کنید. طبیعتاً «اجرا»یش فرق می‌کند فقط باید متمرکز شوید روی نتایجی که محصول حواس پنج‌گانه «اوراوی»ست. حُسن‌اش چیست؟ «خونسردی در روایت» را که خیلی به آن احتیاج دارید به شدت تقویت می‌کند. وقتی راوی را عوض می‌کنید به طور مستقیم روی «اجزای ایده» شما تأثیرگذار است. نه اینکه نشود همان کارهایی را که می‌شود با «من‌راوی» کرد، اینجا هم به سر و سامانی برسانیم اما برای تازه‌کارها توصیه نمی‌شود!
«کل بزرگراه یخ زده بود. گاردریل‌ها. آسفالتی که از فرط ترمیم نشدن به جگر زلیخا شبیه بود. آینه‌های بغل. شیشه‌ی جلو با پروانه‌ای که از یک‌ساعت قبل روی یکی برف‌پاکن‌ها نشسته بود. چرخ‌های 18 چرخی که کنارش داشت روی یخ‌ها سُر می‌خورد. حتی آفتابی که از نیم‌ساعت قبل، از روی کوه‌های سمت چپ، یک بند انگشت هم بالا نیامده بود. هوا آن قدر روشن بود که چراغ زدن برای راننده 18 چرخ که احتمالاً خواب بود فایده‌ای نداشت. دستش را روی بوق گذاشت. لعنت به شیشه‌هایی که بالا کشیده شده‌اند. لعنت به هوای سرد. اگر 18 چرخ برای بار سوم جلویش می‌پیچید احتمالاً از کل ماشین و خودش، فقط همان پروانه، برای کروکی کشیدن پلیس به جا می‌ماند.»
یکی از شگردهای خوب برای تأثیرگذاری بر مخاطب، همان کلک قدیمی چخوف است یعنی اسلحه‌ای که به عنوان دکور روی دیوار است، بعدش به «محور روایت» بدل شود یا لااقل تأثیرگذار باشد در روند روایت. نکته مهم قضیه این است که بار اول که نشان‌اش می‌دهید، گرچه باید دقیق توصیف شود اما باید میان دیگرتوصیف‌ها گم باشد. در مثالی که خواندید «پروانه» چنین نقشی را بازی می‌کند. کار نسبتاً آسانی‌ست اگر درست انجام‌اش دهید. مسئله دیگر این است که «مکان» و «زمان» تا حدی که تصنعی به نظر نیایند در همان پاراگراف اول، ساخته و پرداخته شوند همچنانکه شخصیت و وضعیت اولیه. مشکل است؟ چه باید کرد؟! زندگی مشکل است! به نظر من اولین کار، پیش از تمام این کارها این است که تکلیف‌تان را با داستان مشخص کنید. یک داستان‌نویس نباید نگاهی را به داستان داشته باشد که معمولاً مخاطبان عام دارند یعنی تصور می‌کنند که داستان، همان «ایده» است. «ایده» معمولاً قابل «نقل» است؛ [اشتباهی که خیلی داستان‌نویسان جوان انجام می‌دهند نقل کردن ایده پیش از نوشتن آن است. این کار، ناخودآگاه نویسنده را قانع می‌کند که داستان، نوشته شده و دیگر کاری نمانده که نویسنده انجام دهد!] «اجرا» اما، قابل «نقل» نیست بلکه باید حتماً خوانده شود. در «اجرا»، پس و پیش شدن جای جمله‌ها یا ارکان جمله‌ها یا عوض شدن راوی، کلِ ایده را به چیز دیگری بدل می‌کند. می‌دانم! واقعاً موقعیت وحشتناکی‌ست اما دقیقاً مثل زندگی‌ست. اگر ساعت 7 و 55 دقیقه صبح از خانه خارج شوید، به موقع به سر کارتان می‌رسید، یک قرارداد توپ نصیب‌تان می‌شود و رفیقی که سال‌ها از او بی‌خبر بوده‌اید، همان روز تماس می‌گیرد تا یک وام بانکی خوب برای خرید خانه برای‌تان جور کند! اگر ساعت 7 و 56 دقیقه صبح از خانه خارج شوید، یک آقای 90 ساله که 15 سال قبل باید گواهینامه‌اش را تحویل پلیس راهنمایی و رانندگی می‌داد، یک گودی قشنگ به شعاع 50 سانتیمتر روی در طرفِ راننده‌تان نقاشی می‌کند، با این جمله: «مگه کوری؟!» دیر به سر کارتان می‌رسید. قرارداد توپی را که روز قبل بسته‌اید، امروز به دلیل بدی اوضاع اقتصادی باطل می‌کنند و از بانک زنگ می‌زنند تا برای وامی که رفیق‌تان چند سال قبل گرفته و قسط‌اش را هم چند سالی‌ست که نپرداخته و شما هم ضامن‌اش بوده‌اید، دست کنند توی حلق‌تان و از ناحیه معده، راهی به جیب‌تان پیدا کنند! داستان‌نویسی دقیقاً مثل زندگی، هم ساده است هم مشکل؛ بستگی به ساعت‌اش دارد!
موفق باشید.



در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۱
سید هادی موسوی نژاد » چهارشنبه 11 فروردین 1400
عالی بود استاد جناب سلحشور جنابعالی ذهنی نقاد و خلاق دارید انگار مادر زاد اینطور بوده اید...

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت