مفهوم ریتم و موسیقی در نثر / ریچارد گودمن، فیلیپ ک. جیسون/مترجم: حبیب یوسف‌زاده



یکی از بهترین راه‌ها برای بررسی مفهوم ریتم و موسیقی در نثر این است که یک جمله را به سه یا چهار صورت بنویسیم، به عبارت دیگر، یک مفهوم ثابت را با ریتم‌ها و آهنگ‌های متنوع بیان کنیم.

به‌طور مثال، بیایید موضوع یک قتل را در نظر بگیریم. به چهار صورت می‌توانید به خوانندگان خود بگویید که به یک نفر شلیک کرده‌اید:

- اسلحه را برداشتم و زدمِش.

- اسلحه را برداشتم و او را زدم.

- اسلحه را برداشتم. او را زدم.

- اسلحه را برداشتم. آن‌گاه او را زدم.

هر کدام از این جمله‌ها تمام اطلاعات لازم را درباره نحوه کشتن در اختیار خوانندگان می‌گذارد، اما با هر کدام از این گزینه‌ها می‌توانید آهنگ متفاوتی برای خوانندگان ایجاد کنید. (توجه کنید که در هیچ‌کدام حتی فعل جمله عوض نشده و مثلا‍ً به جای «زدن» از «کشتن» استفاده نشده است. پس، اگر تمام این جمله‌ها اطلاعات یکسانی در ‌بر دارند، مبنای انتخاب شما چیزی نیست غیر از موسیقی. البته همان‌طور که اشاره شد، موسیقی در متن هرگز چیز مجزایی نیست. چیزی در آهنگ هر یک از این جمله‌ها وجود دارد که شما را به انتخاب آن سوق می‌دهد. وقتی هم که انتخابتان را انجام می‌دهید، معمولاً پشیمان می‌شوید، چون سایر جمله‌ها نیز ویژگی‌هایی دارند که می‌گویید ای کاش در جمله انتخابیِ شما بود. اما نمی‌توانید همه‌چیز را با‌ هم داشته باشید. این واقعیتی است که نویسنده‌ها با آن زندگی می‌کنند.

چنانکه توماس پینچون می‌نویسد: «نویسنده‌ها اغلب مانند شامپانزه‌ها مجذوب چم‌ و ‌خم و موسیقی زبانی می‌شوند که چون گنجینه‌ای به ارث برده‌ایم. موقع انتخاب، سعی می‌کنیم، خیره‌کننده‌ترین و خوش‌آهنگ‌ترین واژه‌ها را انتخاب کنیم.»

کاربرد ماهرانه قواعد نقطه‌گذاری نیز می‌تواند در موسیقی نثر مؤثر باشد؛ برای مثال ببینید مارک تواین در بخشی از کتاب هاکلبری‌فین چگونه از علامت ویرگول(،) استفاده کرده است. در این قسمت، هاک در پایین‌دستِ رودخانه به ساحل می‌رسد و یک نمایش سیرک را می‌بیند: سیرکِ پُر و پیمانی بود. با‌شکوه‌ترین صحنه‌ای که تا آن‌وقت دیده بودم، دوتا دوتا، خانم و آقا، کنار هم، سوار بر اسب، مردها فقط با زیر‌پوش رکابی و شورت، بدون کفش یا مهمیز، دست‌ها روی ران‌ها، آسوده و راحت- که حدود بیست نفر می‌شدند- و خانم‌های جذاب، در اوج زیبایی، مانند گروهی از ملکه‌های واقعی، با لباس‌هایی به قیمت میلیون‌ها دلار بر تن، تزئین‌شده با الماس‌های بدل. صحنه عجیب و دلچسبی بود؛ هرگز صحنه‌ای به آن زیبایی ندیده‌ام. دلپذیر و مواج و باشکوه، مردها قد‌بلند و کشیده و ترکه‌ای، با سرهایی که زیر سقف چادر به اطراف می‌گرداندند. لباس‌های گلبرگ‌مانندِ خانم‌ها به نرمی ابریشم دور کفل‌ها‌یشان چرخ می‌خورد و آن‌ها را به شکل سایبان‌هایی دلپذیر در‌می‌آورد.

تعجبی ندارد که فالکنر گفته است، هر پنج سال یک‌بار داستان هاکلبری‌فین را دوره می‌کرده است. او با استفاده ماهرانه از ویرگول‌ها، آهنگی همچون گام برداشتن اسب پدید آورده و افسار نگاه ما را در اختیار گرفته است. این نوشته دچار هیجان یا اغراق‌ نیست؛ سلیس و متین است، اجازه می‌دهد عنصر «شگفتی»‌ با لطافت تمام، ذهن ما را تسخیر کند. مارک تواین گرچه با آوردن ویرگول‌ها نوشته‌اش را با ریتمی آسان می‌شکند، از حرف ربط «و» نیز برای حفظ پیوستگی و ضرباهنگ ثابت در کل اثر استفاده می‌کند. همینگوی در این مورد چیزهای زیادی از تواین آموخته است. یک نویسنده بزرگ با اعمال چنین کنترلی بر ترکیب جمله‌بندی‌های خود، می‌تواند آن‌طور که دوست دارد، خواننده را وادار به خواندن و شنیدن حرف‌های خود کند. تواین در اینجا دست به چنین کاری زده است. نوشته‌های کمدی که ممکن است در نگاه اول عاری از ریتم و موسیقی به نظر برسند، در‌حقیقت از بسیاری جهات موسیقیایی‌ترین شکل نوشتار هستند. یک نوشته کمدی بیش از هر چیز به وقفه‌های حساب‌شده متکی است. ببینید تفاوت این دو جمله در چیست؟ «لطفاً همسرم را ببرید.» ، «همسرم را ببرید. لطفاً.» آن‌ها به‌کلی فرق دارند و این اختلاف فقط با یک نُت موسیقی یا به عبارتی، یک ضربه ایجاد شده است. واژه‌های به کار رفته در دو جمله عین هم هستند، اما واکنش در برابر آن‌ها می‌تواند خیلی متفاوت باشد. نوشتن کمدی متکی به انتخاب‌های موسیقیایی است. یک نویسنده مطرح کمدی باید گوش‌های خیلی حساسی داشته باشد. موسیقی نثر همیشه دل‌نشین نیست. چون موسیقی هیچ‌وقت ماهیت مستقلی ندارد. اگر داستان همراه با رنج و تلخی باشد، موسیقی هم ممکن است تلخ باشد. می‌توانید این موضوع را به وضوح در داستان‌های پلیسی مشاهده کنید. ممکن است این‌جور کارها را جنایی نویسی یا ماجراهای قتل‌های مرموز و غیره بنامید. اما در بهترین شکلشان، چیزی غیر از نوشته‌های صرف نیستند. من موسیقی داستان‌های خوبِ پلیسی را دوست دارم. چون درباره جنایت و مکافات هستند، در این‌جور داستان‌ها نثری را انتخاب می‌کنید که شرایط آدم‌های دنیای داستان را منعکس کند. در اینجا به شروع داستان پستچی همیشه دو بار در می‌زند نوشته جیمز . م. کین توجه کنید:

نزدیکی‌های ظهر بود که از کامیون علوفه پرتم کردند پایین. شبِ قبل حوالی مرز سرگردان بودم و به محض اینکه زیر چادر کامیون خزیدم، خوابم برد. بعد از سه روز آوارگی در شهر تیاجوانا حسابی به خواب احتیاج داشتم. هنوز از خواب سیر نشده بودم که کامیون را برای خنک‌شدن موتور کنار جاده کشیدند و با دیدن پایم که از زیر چادر بیرون زده بود، مرا پایین انداختند...

این یک موسیقی موجز با ریتم تند است. هیچ نُت اضافه‌ای در آن دیده نمی‌شود و در سر‌تا‌سر این رمان جمع‌و‌جور 116 صفحه‌ای وضع به همین منوال است. آیا توجه کرده‌اید که چه رمان پلیسی شسته‌رُفته و موجزی است؟ هیچ صفت و قیدی در آن به چشم نمی‌خورد. دلیل دشواریِ بیش ‌از ‌حدِ نوشتن این قبیل داستان‌ها این است که اسامی و فعل‌ها باید آهنگ داستان را به دوش بکشند و شما به عنوان نویسنده اگر درک کاملی از داستان و شخصیت‌های آن نداشته باشید، همه چیز از دست خواهد رفت. حالا شروع داستان جیمز. م. کین را با شروع داستان انبار سوزی نوشته ویلیام فالکنر مقایسه کنید:

طبقه‌ای که بازپرس در آن ساکن بود، بوی پنیر می‌داد. پسرکی که در انتهای اتاقی پر از خِرت ‌و ‌پِرت خود را درون بشکه‌ای چوبی مچاله کرده بود، می‌دانست که بوی پنیر می‌آید. علاوه بر این، از جایی که او نشسته بود، قفسه‌های منظم انباشته از قوطی‌های کنسروِ گرد و چهارگوش دیده می‌شد. او می‌توانست بر‌چسبِ قوطی‌ها را نه از روی نوشته‌هایشان که مفهومی برایش نداشتند، بلکه با شکم گرسنه‌اش و از روی شکل ادویه‌های قرمز و قوس نقره‌ای ماهی‌ها بخواند، اما این یکی- یعنی پنیر و گوشت کالباس‌مانندی که بویش را با روده‌هایش حس می‌کرد، گاه‌گاه و گذرا در میان سایر بوهای ماندگار به مشامش می‌خورد. بو و حسی کم‌ و‌ بیش آمیخته با ترس ناشی از فلاکت و بدبختی و هراس از جنگ و خون‌ریزی دیرین.

در اینجا، توالی نا‌متعارف صحنه‌های داستان، روند افکار پسرک را منعکس می‌کند و در عین ‌حال یک موسیقی منحصر‌به‌فرد پدید می‌آورد. به این ترتیب، فالکنر به تعادلی فلوبری بین معنی و موسیقی کلمات دست یافته است. آثار فالکنر همواره سرشار از معنایی دراماتیک بوده‌اند و با جدیتی مثال‌زدنی تلاش می‌کرد وقتی از ریتم ساده ضربان قلب(تیپ-تاپ ، تیپ-تاپ) فراتر می‌رود، آهنگی عمیق و تأثیرگذار خلق کند.

مقدمه داستان پلیسی- که به آن اشاره شد- مورد خوبی برای بحث درباره تغییر گام در آهنگ است. می‌دانیم که در موسیقی، تغییر گام از ماژور به مینور چه تأثیری می‌گذارد و اغلب نوعی حالت حزن و انتظار ایجاد می‌کند. این حالت می‌تواند در نثر هم اتفاق بیفتد؛ به‌طور مثال به شروع کتاب عالی خرس رقصان نوشته جیمز کراملی توجه کنید. کراملی رمان 228 صفحه‌ای خود را با جمله‌ای ساده و آسان شروع می‌کند:

لطف خدا شامل حالمان بود با پاییز طولانی و آرام در غرب مونتانا.

شروعی است غزل‌وار و کوتاه که به کلمه آهنگین مونتانا ختم می‌شود. سپس داستان را کمی گسترش می‌دهد، اما سادگی غزل‌وار نثر را همچنان حفظ می‌کند:

قبل از ظهر دو بارشِ ملایمِ برف ذوب شده بود. در ماه نوامبر ما هنوز سه هفته از تابستان سرخپوستی را پیش رو داشتیم و هوا آ‌‌ن‌قدر گرم و فریبنده بود که حتی بومیان منطقه، زمستان را از یاد برده بودند.

و اما بعد، بحران و تاریکی فرا می‌رسد و تغییر آشکار در آهنگ نثر با یک عبارت ربطیِ خشن آغاز می‌شود:

اما در تنگه «هِل رورینگ کریک» جایی که من زندگی می‌کنم، وقتی باد صبحگاهی آب‌های منجمد را می‌آشوبد و در میان برگ‌های طلایی و رو ‌به ‌موت صنوبر‌ها و بید‌های لب رودخانه زوزه می‌کشد، می‌توان صدای نفس‌های یخی و استخوان‌سوز زمستان را در ماه فوریه شنید. برخی سرخپوستان این ماه را «زمان گریستن کودکان گرسنه در کلبه‌ها» لقب داده‌اند.

اطلاعات ارائه شده در اینجا فقط سرمایی هشدار‌دهنده را در جان خواننده نمی‌نشاند. بلکه مانند یک موسیقی شوم است. عبارت‌های هراس‌‌انگیزی که با ویرگول از هم جدا شده‌اند: آوردن کلمه هِل (Hell) (دوزخ) قبل از محل زندگی راوی داستان؛ کلمه‌های آشفتن و زوزه کشیدن، که تداعی‌کننده اشباح است؛ آب‌های یخ‌زده که یاد‌آور پایانِ گرمی فریبنده است؛ و سپس عبارت‌های خوفناکی همچون «رو ‌به‌ موت، یخی، استخوان‌سوز، گریستن، گرسنگی.»

تقریباً مطمئن هستیم که با کتاب دلچسبی درباره تغییر فصل‌ها در مونتانا سر‌و‌کار نداریم. اشارات سرد نویسنده گویا وارد جریان خونمان می‌شود و اعلام می‌کند که حادثه‌ای در راه است.

==============================================================

منبع:

سبک ‌شخصی در رمان. ریچارد گودمن و فیلیپ ک. جیسون. مترجم حبیب یوسف‌زاده. انتشارات عصر داستان، 1396

 




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۱
مهری حیدرزاده » دوشنبه 07 مرداد 1398
سلام و باز هم تشکر فراوان از انتخاب این بخش. ((فالکنر گفته است، هر پنج سال یک‌بار داستان هاکلبری‌فین را دوره می‌کرده است. او با استفاده ماهرانه از ویرگول‌ها، آهنگی همچون گام برداشتن اسب پدید آورده و افسار نگاه ما را در اختیار گرفته است)). در گذشته با خواندن " شاهزاده و گدا" شور نوشتن در من جاری شد. گاهی چیزکی می نوشتم . زمان به آرامی گذشت. کلاس رفتم . در جلسات، نویسنده‌های گمنام و مشهور را از نزدیک دیدم. باز هم نوشتم و در نشریه ای یا فصلنامه ای به چاپ رسید. با دلهره قصد کردم رمان بنویسم در حالی که می‌دانستم هنوز بسیاری از قواعد و اصول را نمی دانم.اما شوق نوشتن چیره شد. رمان‌هایی و مجموعه داستان‌هایی را به چاپ رساندم. اجازه ندادم نادانایی به اصول و نرسیدن به جایگاه یک نویسنده‌ی ماهر مرا از شوقِ نوشتن باز دارد. دوست داشتم بنویسم ، مورد ارزیابی و نقد قرار بگیرم ، اما همان نوشته‌ها در پستوی کتابخانه و کشوی میز نپوسد به صرف این که هنوز آن صلابت ، روانی و قدرت تاثیر بر خواننده را ندارد. در میانه‌ی راه گاهی می ایستادم ، به دوستان دیگری هم که می‌نوشتند می پرداختم ، مطالعه آثار دیگران غذای روزمره‌ام بود. وقتی می‌نوشتم ، نفس می‌کشیدم، زندگی را حس می‌کردم، از روزمره‌گی دور می‌شدم و همین به من نشان داد که نوشتن برایم مثل نفس کشیدن است. حالا هر از گاهی که فرصتی دست می‌دهد یکی از مهم‌ترین کارهایم ورود به این سایت عزیز است. هر بار مطالب عالی‌تری مرا در نوشتن کمک می‌کند، تشویق می‌کند، از هراس نقد شدن توسط دیگران می‌رهاند، قلم به شوقِ نوشتن میان انگشتانم می‌رقصد و این بار باز هم با ترجمه‌ی بالا " تواین" در مرکز نگاهم قرار گرفت. چه زیبا انتخاب می‌کنید . این روزها در نگارش علایم نوشتاری مثل ویرگول و نقطه ویرگول مشکلی داشتم و چه جالب به این نوشته هدایت شدم. تصمیم گرفتم به گفته‌ی فالکنر عمل کنم و دوباره " هکلبری فین" را این بار با نگاهی که در این ترجمه عنوان شده مطالعه کنم. همین جا به خاطر تلاشِ ستودنی‌تان از شما سپاسگزارم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت