بیا حرف بزنیم / احسان رضایی



دراس گفت: «به خودت غره نشو جوون. من جنگجوهای بزرگی رو دیدم که به دست یک ابله از پا دراومدند. گاهی اوقات حس شوخطبعی سرنوشت تلخ و سیاهه.»

اسکیل‌گانون برای عوض کردن حرف، پرسید: «تو هنوز تصمیم داری تنها بری؟»

«همه ما در نهایت تنها هستیم رفیق.»

«نقشه‌ت چیه؟»

«خیلی آسون. من وارد دژ می‌شم. نقاب‌آهنی رو پیدا می‌کنم و می‌کشم.»

اسکیل‌گانون تایید کرد: «نقشه‌های آسون معمولاً از همه بهترند. کمتر خطا می‌رند. صد و هفتاد جنگجویی رو که می‌گند تو دژ مستقر هستند در نظر گرفتی؟»

«نه، گرچه براشون بهتره سر راه من ظاهر نشند.»

اسکیل‌گانون قهقهه زد؛ «اون وقت تو درباره تکبر با من حرف می‌زدی؟»

دراس نخودی خندید. «وقتی محل رو دیدم شاید نقشه بهتری طرح کنم.»

اسکیل‌گانون تایید کرد: «این کار عاقلانه است.»

دراس گفت: «مطمئن نیستم تو مردی باشی که بتونی دربارۀ عقل اندرز بدی. تا جایی که یادم می‌یاد تو ژنرالی بودی که قصر و ثروت داشتی. همه‌رو کنار گذاشتی تا یک کشیش صلح‌طلب بشی. باید اضافه کنم شغلی که اصلا مناسب تو نبود. حالا یک جنگجوی مفلس هستی که چندتا قاتل دنبالش هستند. چیزی رو جا انداختم؟»

«می‌تونی اضافه کنی شخصی که مرگ من رو می‌خواد، زنیه که از تمام چیزهای دیگه این دنیا بیشتر دوستش دارم.»

دراس به جلو خم شد؛ «حرفم رو پس گرفتم. حالا درباره عقل بیشتر به من بگو. یک‌جور عجیبی مشتاق شدم.»

(گرگ سفید، دیوید گمل، ترجمه طاهره صدیقیان، صفحه ۳۵۱ و ۳۵۲)

 

متنی که این بالا خواندید، بخشی از یک رمان بلند بود. اما نکته‌اش این است که بدون دانستن داستان کلی رمان هم می‌شد از این متن لذت برد. حتی بخش‌هایی از داستان را هم از همین گفتگو می‌شود حدس زد. اینکه مثلاً دوتا شخصیت دارس و اسکیل‌گانون، با هم رفیق هستند. آنها به هم طعنه هم می‌زنند و شوخی می‌کنند، اما کاملاً صمیمی و دوستانه. آنها جنگجو هستند. آن هم نه دوتا جنگجوی معمولی، که دوتا کهنه‌سرباز کارکشته. اینها را از نصیحت دراس به اسکیل‌گانون، اطمینان دراس به موفقیتش در رفتن به دژ، شوخی‌های دوستانه اسکیل‌گانون با او درباره سادگی نقشه‌اش و از خلاصه زندگینامه‌ای که برای اسکیل‌گانون می‌شنویم، می‌فهمیم. از روی شوخی‌ها می‌فهمیم که دوتا جنگجوی قصه ما، در زمان صلح یا آرامش و بدون درگیری دارند با هم گپ می‌زنند. ولی معلوم است که به زودی می‌خواهند درگیر بشوند. فضای گفتگو احتمالاً باید جایی باشد مناسب استراحت این دو شخصیت. پس احتمالا توی جایی مثل یک کافه هستند. چون اولاً می‌فهمیم محیط بسته است. ثانیاً فضا آن‌قدرها هم سنگین نیست که حدس بزنیم با محیطی مثل پادگان طرفیم. داستان در فضایی قدیمی می‌گذرد‌: کشیش صلح‌طلب، دژ، نقاب‌آهنی، ... همه اینها یعنی زمان قدیم. حتی صحبتی هم که درباره عشق اسکیل‌گانون می‌شود قدمایی است. پس آن کافه را هم باید کرد یک غذاخوری یا چیز قدیمی دیگری. اینها همه، اطلاعاتی است که از دل یک گفتگوی چند خطی می‌فهمیم. چراکه این گفتگو، درست و دقیق و هدفمند نوشته شده است.

گفتگوی خوب، گفتگویی است که هم داستان را پیش می‌برد. هم به ما اطلاعاتی می‌دهد که لازم است بدانیم و هم اینکه مثل سریال‌های تلویزیون خودمان برای پر کردن زمان برنامه نوشته نشده است. گفتگوی بالا یک نمونه کاملا خوب است که همه اینها را در دل خودش دارد و هم اینکه بامزه است و توجه خواننده را به ادامه داستان جلب می‌کند. این سطح از مهارت گفتگونویسی، در کارهای هر نویسنده‌ای پیدا نمی‌شود.

اینجا من نمونه را از دیوید گمل، یک فانتزی‌نویس قهار انتخاب کرده‌ام. داستان‌های گمل با وجود اینکه سری و سریالی هستند، اما معمولاً هر کدامشان یک اتفاق جداگانه و مجزا از هم دارد که خواننده همان تک‌داستان هم کیفش را بکند. بیایید حالا داستان را از دید یک خوانندۀ پیگیر گمل بشنویم و ببینیم حدس‌هایی که آن بالا زدیم چقدر درست هستند؟ در کتاب «گرگ سفید»، داستان درباره یکی از بزرگترین ژنرال‌‌های دنیا به نام اولیک اسکیل گانون است. او عاشق شاهزاده‌ای بود به اسم جیانا و کمکش کرد که به سلطنت برسد و برایش همه کاری کرد، از جمله اجازه داد روحش توسط دو شمشیر جادویی تسخیر شود و تبدیل شد به یک ماشین کشتار. تازه بعد از قتل عام کامل اهالی یک شهر به خودش آمد و دید دارد به یک ملکۀ خونریز خدمت می‌کند و خودش هم لقب «نفرین‌شده» گرفته. حالا او او از خدمت جیانا کناره گرفته و به دراس، تبردار اسطوره‌ای پیوسته. صحنه‌ای از داستان هم که آن بالا خواندیم، صحنه‌ای است که اسکیل‌گانون از یک ترور جان سالم به در برده و آمده پیش دراس که دارد توی یک مسافرخانه غذا می‌خورد. دراس قرار است دختر دوستش را نجات بدهد و اسکیل‌گانون هم می‌خواهد برای سر درآوردن از یک راز، در این عملیات با او همراه شود و اینجوری دوتا خط داستانی جداگانه این دو قهرمان به هم می‌رسد.

می‌بینید که حدس‌های ما چندان هم بیراه نبود. چرا؟ چون نویسنده دیالوگ‌های داستان را درست نوشته. دیالوگ‌نویسی درست، یکی از لذت‌هایی است که هر نویسنده‌ای می‌تواند به خواننده‌اش بدهد.




در تلگرام به اشتراک بگذارید
دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت